اول این پست می خوام یک سوال خیلی اساسی از همه بپرسم:
به نظر شما حال و حوصله یک آدم به چه چیز هایی می تونه بستگی داشته باشه؟
این روزها به معنای واقعی کلمه حال و حوصله هیچ چیزی رو به طور مطلق ندارم!نه حوصله خوندن کتاب جدید دارم، نه حوصله دیدن فیلم جدید دارم، نه حوصله درس خوندن دارم و نه امتحان دادن و نه مدرسه و نه بازی و نه حتی اینترنت و نه زبان! به نظر شما دلیل این چی می تونه باشه که یک نفر شب تا صبح به یه چیزی غر بزنه؟ لطفا راهنمایی کنید!
و یک چیز دیگه هم می خواستم براتون بزارم. جدید ترین انشای خودم که موضوعش نوشتن یک نامه دوستانه بود:
دوست عزیزم، نیوشا جان:
با سلامی به گرمی پیتزا و سردی یخچال فریزر امرسان، امیدوارم حالت خوب باشد و همیشه شاد و خرم، سبز و شاداب و باحال و پر تحرک باشی. ما نیز اندر دنیای مدرن یاد ایام قدیم تاریخی کردیم و تصمیم به نامه نگاری گرفتیم!
شنیده ام به تازگی حالت خوب نیست و نمی توانی حرف بزنی اما من از شوق خبر گرفتن ز دوست نتوانستم صبر به عمل آورم و تصمیم گرفتم نامه بنویسم تا از حالت با خبر شوم. اگر زنده ای! هر چند اگر مرده هم باشی باید نامه ات را به فرشته ها بدهی تا برایم بیاورند. در این صورت ممئن می شوم حالت خوب است.
دلیل اصلی نوشتن این نامه، تشکر از فرستادن هدیه ای بود که برای قبولی ام در زبان، هفته پیش بهم داده بودی. البته خودم می دانم لیاقت این هدیه را داشتم و تو وظیفه ات را انجام دادی! به هر حال ممنونم.
من فقط یک سوال دیگر از تو دارم! تو چطور توانستی این نامه خود پسندانه مرا تا آخر بخوانی؟ در اولین فرصت اگر مرده یا زنده بودی جوابم را بده!
قربانت
دوست همیشگی تو، و،و،و
ترانه(+امضا هم داره!)
دوشنبه 11 آبان ماه سال 1388
دوباره!!!!!!!!
سلامی گرم! بالاخره بعد از مدت ها که داستان می گذاشتم(آخه عادت ندارم بدون "گ" بنویسم!)-به جز یه مکث کوچیک واسه اسکار 2009 تصمیم گرفتم دوباره پست بگذارم!
اول باید یه سری نکته در مورد مدرسه بگم:
1.خیلی توووووپه! درسامون با این که حجمش بیشتر شده ولی فوق العاده از پارسال آسون تر شده! مخصوصا یه درس فوق العاده کابوس وار به نام دینی! اصلا من وقتی اسم این درس میاد تنم مور مور میشه. همین الان که دارم این متن رو می نویسم دستام دارن می لرزن! اما این طور که معلومه خیلی از پارسال آسون تره. چون من باید با عرض تاسف اعلام کنم که پارسال نمره دینی بسیار معدل منو اورد پایین و باعث شد که ترم اول معدلم بشه 19/76 و ترم دوم بیست که با هم شدن 19/92. البته الان خیلی با 20 فرق داره چون یکی از دوستان فوق العاده از خود راضیم اومد به من پز داد که معدلش شده 19/94 و براش شرمه که من سرگروه علومشم!جالبه نه؟!!!
2. بخش خوانندگیش از همش بهتره! اصلا نمی دونم این مدرسه چه پدر کشتگی با ما داره که فقط 1 ربع زنگ تفریح گذاشته و ما تا میام بیرون از کلاس باید برگردیم سر کلاس دوباره. تازه بعضی وقتا 10 دقیقس! انشاالله تا یه مدت دیگه زنگ تفریح از روی برنامه کره زمین (همون ایران!) حذف میشه و باید همین طوری درس بخونیم. حالا از بحث منحرف شدیم. داشتم در مورد خوانندگی حرف می زدم که خودم خواننده گروه هستم و بقیه هم مطرب!
3.بخش داستان گویی هم داریم که خودم راوی تمام داستان های این بخش هستم و مجبورم بشینم برای دوستان کتاب هایی رو که خوندم رو تعریف کنم تا وقتی که انشاالله زبونم مو در بیاره و شاید،اگر، اما، اگر شد، اگر نشد و غیره و غیره ، بتونم 10 ثانیه استراحت کنم و دوباره شروع کنم!
4.یک اتفاق جالبی که افتاد این بود که در اولین جلسه اولیا و مربیان مدرسه مجری شدم و کلی تو مدرسه معروف شدم! همه عاشقم شده بودن و حالا مگه ناظمادست از سرم بر می دارن! پدرم داره در میاد! البته خیلی خوبه چون کم کم دارم جلو مدیر جدید مدرسه به چشم میام. آخه تقریبا در تمامی مورد مدرسه از من استفاده میشه!(مانند سرود و تایپ و ویرایش و پیرنت و ...!). تازه می خواستن ببرنم صدا و سیما ولی من به دلایلی که تمامی خوانندگان این وبلاگ می دونند نرفتم!:دی
این که از مدرسه. دیگه از چیز های دیگه خبر خاصی نیست جز این که بعد از قرن ها بهترین دوستم دوباره از کانادا برگشت و من هم از حالت افسردگی دایمی خارج شدم!
پ.ن:چند مورد جانبی در مورد مدرسه: به عنوان شورای دانش آموزی به دلیل تقلب در انتخابات انتخاب نشدم!
پ.پ.ن: راستی قالبم دوبراه عوض شد!
سه شنبه 13 مرداد ماه سال 1388
8-بازجویی
با اندوه
نگاهی به پنجره ای که با میله های فولادین احاطه شده می اندازم و از پس آن با حسرت
به باغ بی پایان محوطه نگاه می اندازم سپس، عهدی را که از مدت های با خود بسته ام
را می شکنم و اجازه می دهم اشکا های سرد بر روی گونه ام جاری می شود. با عصبانیت
کتم را در می آورم و به سمت در پرتاب می کنم. احساس می کنم هیچ راه فراری ندارم و
نخواهم داشت. حتی اگر نصف شب باشد.
دوباره نگاهی به دور تا دور اتاق می اندازم و
ناگهان دری را می بینم که آن هم روکش چرمی دارد. نیم لبخندی می زنم و می فهمم که
اتاقم یک در مخفی دیگر به سمت اتاق یازده دارد. اگر قفل نباشد. به آرامی از جای
خود بلند می شوم و با قدم هایی لرزان به سمت در می روم. دستم بر روی دستگیره سرد
آن قفل می شود. صدای ضربان قلبم شنیده می شود. به آرامی دستگیره را می چرخانم. در
باز است!
اما پس از
لحظه ای لبخندم بر روی لبانم خشک می شود. به چیزی بر می خورم که اتاق شماره یازده
نیست. آنجا دستشویی و حمام اتاق است.دوباره فریاد می زنم : لعنت به همتون.
و در را
می کوبم. البته روکش چرمی آن باعث می شود صدای در خفه شود. نگاهم به کتم جذب می
شود. چشمانم را تنگ می کنم و هدیه ای را که توماس آخرین باری که دیده بودمش به من
داده بود را می بینم. به سمت آن حرکت می کنم.به آرامی هدیه را بلند می کنم. روی
صندلی که در اتاق هست می نشینم. دستم می رود تا روبان را باز کنم اما صدای چرخش
کلیدی در قفل در، مرا متوقف می سازد. هدیه ای را که از اشکان من خیس شده بود را
کنار می گذارم و با حالت خشکی به دستگیره در که باز می شود نگاه می اندازم. جیک را
از روی قد بلندش می شناسم.با خشکی به او
نگاه می کنم. به حالت دستور می گوید:برو رو تختت بشین.
جوابی نمی
دهم.
-پس باید
یه جور دیگه وارد عمل بشم.
و با گام
هایی بلند به سمتم حرکت می کند. با حرکتی ناگهانی موهایم که دم اسبی شده را می
گیرد و می کشد. جیغی کوتاه از دهانم خارج می شود. مرا با بی رحمی تمام بر روی تخت
پرت می کند و خود صندلی را بر می دارد و دقیقا جلوی تخت من می گذارد.من به آرامی
روی تخت، رو به روی او می نشینم. سرم را پایین می گیرم و منتظرمی شوم به حرف
بیاید.
پس از
سکوت طولانی مدت، می گوید:
من ازت
چند تا سوال ساده می پرسم. اگر جواب دادی، که دادی. اگر که نه، می تونی بری همون
جایی که قبرت هست.
-منظورت
چیه؟
-همه فکر
می کنند تو هم همراه خانوادت خاک شده ای. قبرت، قطعه 13، ردیف 2 هست. می خوای می
تونی به زودی اون جا بری البته اگر سوال های من را جواب ندی.
-مطمدن
باش این کار را می کنم.
اوبی
اعتنا به حرف های من ادامه می دهد:
اولین
سوال در مورد پدرت هست. می دونی هر چند وقت یه بار می رفت بیرون؟
جوابی به
سوالش نمی دهم.
-دوباره
تکرار می کنم. می دونی پدرت هر چند وقت یه بار می رفت بیرون؟
-به تو
هیچ ربطی نداره.
سیلی
محکمی به صورتم می زند، به طوری که پرت میشوم روی تخت.
-فقط سوال
من رو جواب بده تا زبونت رو از حلقت بیرون نکشیدم.
-ترجیح
میدم این کار رو بکنی.
از زیر
پالتویش اسلحه ای بیرون می اورد. محکم چانه ام را می گیرد و از حالت دراز کش بلندم
می کند و اسلحه را جلوی دهانم می گذارد. سپس می گوید:
جدی؟
-نه! صبر
کن! سوالت رو جواب میدم!ولی قبلش یه سوال دیگه هم می پرسم.
-تو هیچی
نمی پرسی. فقط جواب میدی.
سپس دستی
که اسلحه داشت را دوباره بالا می آورد.
-خیلی
خوب. تقریبا در دوران مدارس هفته ای دو بار پروژه داشت که همش دو روز طول می کشید
و تابستان، هفته ای سه بار یا چهار بار.
-دقیقا چی
کار می کرد؟
-چرا می
خوای بدونی؟
دوباره یک
سیلی محکم به صورتم می خورد. صدای بم جیک می گوید:
از این به
بعد فقط من می تونم ازت سوال کنم.
-چرا؟
-باور کن
اگه یه بار دیگه سوال بپرسی حتی بهت مهلت اظهار پشیمانی نمی دم.
-خیلی
خوب. ام...
-چرا لال
شدی؟
-آخه یه
سوال دارم و خودت گفتی سوال نپرسم.
-درسته.
خوب حالا سوال من رو جواب بده.
-سوالم
همین بود.
-چی؟
-این که سوالت
چی بود.
با کلافگی
دستی به صورتش می کشدو سوالش را تکرر می کند:
دقیقا
وقتی می رفت بیرون چی کار می کرد؟
با یاد
اوری پدرم، بغض بزرگی گلویم را می فشارد اما به اشک هایم اجازه نمی دهم که جلوی او
فرو بریزند. با بغض سنگینی جواب می دهم:
نمی دونم.
فقط می دونم که کاراگاه خصوصی بود. تمام موارد مربوط به این کار رو به من یاد داده
بود. تمام عکس ها، پیدا کردن سرنخ و همه چیز.
-خوب
بعدش.
-آخه چیز
دیگه ای نمی تونم بگم.
-تمام
اطلاعاتت در مورد پدرت همینه؟
-ام...
این اواخر خیلی مرموزانه رفتار می کرد. این هم هست.
-خوب...
از خودت بگو.
-آخه نمی
دونم در چه موردی بگم.
-خوبه
باهوش! سوالاتت رو یه جور دیگه می پرسی. درمورد چی می خوای بگی؟ معلومه دیگه! از
فن هایی که بلدی، تمام افتخاراتت،...
-آها! خوب
من از بچگی دارت کار می کردم، کلاس تیر کمون هم دو سالی هست می رم. کمربند مشکی
کاراته دارم، زبان های فرانسه و اسپانیا رو خوب بلدم. می تونم یه کمی اتالیایی هم
حرف بزنم. همین طور یه بار هم در المپیاد هوش در کشور نفر دوم شدم. المپیاد ریاضی
هم سوم.
و به دهان
باز او نگاه نگاه می کنم و در دل لبخند تلخی به خود می زنم. کمی خود را جمع و جور
می کند و می گوید:
خوبه.
برای شروع.
-فکر نمی
کنی ممکنه دروغ گفته باشم؟
-مگه
نگفتم سوال نپرس؟
-خوب می
خوای می تونی فکم رو بیاری پایین.
-با کمال
میل!
-نه! نه!
ببخشید! غلط کردم.
-خوب.
حالا سوال آخر رو در مورد اعضای خانوادت می پرسم. چند نفر بودید توی خانواده؟
دهانم را
باز می کنم تا بگویم پنج اما به یاد توماس می افتم و می گویم:
چهار.
-مطمئنی؟
-یعنی می
خوای بگی که من نمی دونم خونوادم چند نفرن؟
-منظورم
این نبود. ولی ممکنه که تو به من دروغ گفته باشی.
- یعنی می
خوای بگی که من دروغ گو ام؟
- باز
سوال کرد! برو خدا رو شکر کن که دفعه قبل جوابت رو دادم. فکر نکنی از دستم در رفت
خانوم باهوش. من حواسم جمعه!
خشم تمام
وحودم رو گرفت. فریاد زدم:
خفه شو!
انقدر ارزش نداری که برات حرف بزنم!
-خیلی خوب
جوش نیار. بازجویی تموم شدو نمی خوام
دیگه ور ور های تو رو بشنوم. تا فردا صبح هم که می برمت برای آموزش حق بیرون رفتن
از اتاق رو نداری. برای احترامی که برات قائلم در رو قفل نمی کنم. اما وای به حالت
اگه فکر فرار به ذهنت برسه. روزگارتو سیاه می کنم.
با تلخی
می گویم: نگران نباش آقای خواس جمع. در نمی رم.
- شک
دارم.
و به
آرامی از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
پنجشنبه 18 تیر ماه سال 1388
7.اتاق شماره دوازده
هنگامی که
از در اتاق بیرون رفتم، به دلیلی که برایم مبهم هست، مغزم به کار افتاد. داشتم ساختمان
را از لحظه ای که وارد آن شدم بررسی می کنم. تنها چیزی که از مسیر یادم می آید این
است که راه درازی تا در بود و اطراف مسیر را درختان زیادی پوشانده بود. سپس به در
فولادی رسیدیم که یک نگهبان غول با یک تفنگ بزرگ(خیلی وقت پیش اسمشون را پدرم به
من گفته بود ولی فراموش کردم) ایستاده بود. پس به طور کلی باید فرار کردن را از
طریق در ورودی از ذهنم بیرون کنم. سعی دارم به راه های دیگری فکر کنم ولی صدای جیک
قاتل رشته افکارم را می شکافد:من تمام
روز وقت ندارم قدم به قدم حرکات مورچه ای تو حرکت کنم.
متوجه نشده
بودم که چقدر آرام حرکت می کنم. سعی کردم قدم هایم را سریع تر کنم و پا به پای او
حرکت کنم. دوباره جیک رو بررسی می کنم. او قدی بسیار بلند با موهای بور دارد. چشمان
آبی و نافذی هم دارد. مطمئنم به چشم خیلی ها ممکن است جذاب به نظر بیاید ولی برای
من چیزی جز یک هیولای کریه باسیلیسک بیش نیست. نگاهم را از او بر می گیردانم تا
راهرو را بررسی کنم. دیوار های راهرو به رنگ کرم خوش رنگی هست و درهای اتاق ها
چوبی و کنده کاری شده هستند. باز هم اگر آن جا یک مافیا نبود شاید اتاق ها بسیار
جذاب تر بودند ولی برای من مثل جایی مانند سرد خانه بود. با دیدن شماره یکی از
درها دلم منقبض می شود. اتاق شماره دوازده. اما نمی گزارم ترس بر من چیره شود چون
می دانم مدت زیادی این جا نخواهم ماند. عدد دوازده هیچ موقع برای من شانس نیاورده.
جیک،
کلیدی که نمی دانم از کجا آورده را درون قفل درمی اندازد و آن را باز می کند. بر خلاف
اتاق شکنجه ای که انتظارش را داشتم، در کمال تعجب، با اتاقیساده و شیک روبه رو می
شوم. از نظر رنگی خیلی به اتاق خودم شبیه است اما هیچ احساس دیگه ای نسبت به اتاق
ندارم.
یک مرد
نسبتا میانسال خود را به جیک، درون اتاق می رساند.جیک می گوید:بری!
مردی که
اسمش بری است می گوید: باید فوری با من بیای جیک.
-نه تا
وقتی که از دختره باز جویی نکردم.
-اتفاقا
در همین مورد هست.
جیک با
بدگمانی نگاهی به من می اندازد و می گوید: بهتره بدونی که نمی خوام هیچ کار
احمقانه ای ازت سر بزنه. خودت می دونی که
اگر هم برم در رو روت قفل می کنم اما پنج دقیقه دیگه میام تا ازت بازجویی کنم.
هیچی نمی
گویم.
-تاییدت
رو نشنیدم.
-باشه
-از این
به بعد من رو قربان صدا می زنی.
-تو که
رهبر من نیستی.
-به زودی
خواهم بود.
و قبل از
این که من چیز دیگه ای بگویم از اتاق بیرون می رود.
به محض
این که صدای چرخیدن قفل را درون در می شنوم، آرام به سمت در پنجره اتاق حرکت می
کنم تا وضعیت آن را بررسی کنم. اتاق دارای یک پنجره بزرگ است اما پرده سیاهی که
جلوی آن را گرفته مانع دید من می شود.پرده را به آرامی می زنم کنار تا پشت آن را
ببینم و داد می زنم: لعنتی!
و سپس
لگدی روانه دیواری که با روکش چرمی پوشیده شده می زنم.
دوشنبه 24 فروردین ماه سال 1388
6-مافیا
مرد قد بلند با سر به دیگرا ن اشاره می کند که بروند. مردی که خودکار را در گردنش فرو کرده بودم می گوید:اما جیک... مرد قد بلند می گوید: گفتم برید. همه آنها از او اطاعت می کنند.فقط کسی که نامش جیک است و من می مانیم. او آه عمیقی می کشد و می گوید:خوب ربکا. باید چند موضوع رو برات مشخص کنم... حرفش را قطع می کنم: تو از کجا اسم منو می دونی؟ به سادگی جواب می دهد: این جا فقط من حق سوال کردن دارم و اگر تو هم دهنت رو ببندی و بذاری من حرفم رو تموم کنم، احتمالا بذارم که یکی دو تا سوال بپرسی. لبم را گاز می گیرم تا حرفی نزنم ولی خیلی کنجکاوم.ادامه می دهد: خوب داشتم می گفتم. فکر کنم تا الان فهمیده باشی که این جا مافیاست. اگر هم نفهمیده باشی به کند ذهنی خودت برمی گرده ولی بهتره بدونی این جا تا بخوای جیکت در بیاد صد تا اسلحه رو مغزته و تا بخوای دیگران رو قانع کنی که کاری نکردی، یک گلوله تو مغزت خالی شده. پس دختر خوبd باش و هرچی می گم گوش کن وگرنه به ضررت تموم می شه. اولین کاری که باید انجام بدی اینه که دنبالم بیای. با جسارت می گویم :و اگر نیام؟ -اون دیگه به خودت مربوطه. می خوای بری پیش بابات و با هم منتظر کسای دیگه ای که میمیرن باشی یا نفس بکشی. یک لحظه غرورم می گوید که نرم ولی از عمق وجودم می دانم که آمادگی مرگ رو ندارم. پس به نشانه تسلیم سرم رو پایین انداختم و دنبال جیک راه می افتم. به در که می رسیم سرم رو بالا می گیرم و عمارتی بسیار بزرگ رو مقابل خود می یابم. سپس به اطراف نگاه می کنم تا بیابم کجا قرار دارم ولی تا چشم کار می کند باغ است و ته ته اش یک در برای ورود ماشین قراردارد.دوباره به عمارت نگاه می اندازم. عمارت از سنگ های خاکستری رنگ درست شده است و پنجره های قشنگی دارد. زیر لب زمزمه می کنم:واو! جیک می گوید: بدو. ما تمام روز وفت نداریم به خاطر بر انداز های احمقانه تو صبر کنیم. فوری به دنبالش راه می افتم . نگهبانی به در تکیه داده. هنگامی که به او نگاه می کنم،پوزخندی می زند و می گوید: تسلیت می گم! سرم رو پایین می اندازم و به همراه جیک وارد عمارت می شوم. سرم را بالا می کنمم و نگاه های خیره چند نفر را به خود می بینم. همه آنهال به جز یک نفر مرد هستند. با سر شماری که کردم حدود نه نفراند. جیک می گوید: باید بریم طبقه بالا. به او نگاهی می اندازم و سرم را به نشانه رضایت تکان می دهم. و سپس، به دنبال او به طبقه بالا می روم.وارد راه رویی می شویم که اتاق های بسیاری رو در خود گنجانده است. یکی از آنها در ته راهرو واقع شده است و دری بسیار بزرگ دارد. از کنار راه پله ای رد می شویم که به طبقه بالا می خورد. هیچ کس درون راهرو نیست. به در که می رسیم،جیک می ایستد. به نظر مضطرب می آیدد. نفس عمیقی می کشد و به فاصله های منظم، سه ضربه به در وارد می کند. صدای بمی می گوید: بیا تو جیک. به همراه جیک وارد اتاق می شوم و زیبا ترین اتاق دنیا رو مقابل خود می یابم. تمام دیوارها با قفسه های کتاب پوشانده شده است و میزتحریری جلوی یکی از پنجره های اتاق قرار دارد. روی میز پر از پرونده است و پشت میز، مردی میانسال، قد بلند، لاغر با چشم های خاکستری روشن نشسته است. از روی فرش نرم اتاق عبور می کنیم و به میز می درسیم. مرد نگاه سردی به من می اندازد و بدون هیچ مقدمه ای می گوید: پس این دختر کاراگاه مالون است. جیک جواب می ده:بله قربان. مرد لبخند نازکی می زند و می گوید: از قد و قوارش معلومه که رزمی کار خوبیه. می تونی ببریش به اتاق 12. قبل از آموزش هم حتما ازش بازجویی کن. - بله قربان. و با سر به من اشاره می کندکه دنبالش بروم. من هم دنبالش راه می افتم چراکه می دانم مقاومت هیچ فایده ای ندارد.
شنبه 24 اسفند ماه سال 1387
می آید...
آب زنید راه را هین که بهار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
می اید صدایی. صدای بهار...
چو باد صبا نفس می کشد و بازدم می دهد، جهان بار دگر از طراوت گل های زیبا رنگین می شود. جهان در زیر پرتوان طلایی خورشید به طور حقیقی مرئی می شود و هر نفس لذت بخش ما را زنده می کند.در ختان جامهی سبز خود را برای بار دگر زیستن بر تن می کنند و تنفس در باد ها و نسیم های ملایم را از سر می گیرند، همین طور آماده اند که قامت بلند و گاه خمیده خود را به نمایش بشر و طبیعت بگذارند تا مست شوند.
از دور صدای چهچهه زدن بلبل که در نسیم ملایم بهاری پرواز می کندریال می آید بلبل آواز بهار را از سر می گیرد تا حس موسیقیایی طبیعت را حیات بخشند و صوای زندگی را به گوش جهان برسانند. همین طور صوای خرامیدن آهو در زیر رگبار بهاری لذت بخش است و یا شاید از ان خرسی که در خواب زمستانی به سر میرود کناره می گیرد. شاید از پرستو ها... بود علف تازه، بوی گل و بوی طبیعت ما را از درون و بیرون نوازش می کند. گاه لذت این جور لحظه ها به صد تا زندگی می ارزند.
بوی نوروز و بوی عیدی از دور به مشام می رسد. این باعث هویدا شدن اشتیاق های نامرئی انسانیت می شود. بوی خوش عطرهای عید و وسایل تازه به ما نشاطی وصف ناپذیر می بخشد و تمام این ها یم توانند یک شب سیاه را نورانی کنند.
بهار... می تواند همه چیز باشد. هر بهاری که می رسد، وصفی جداگانه و جدید دارد. هر بهار می تواند شروع تولدی دوباره در ما و طبیعت باشد و افسوس که گاهی زود گذر است...
بهار می تواند شروع یک رویای غیر قابل تصور باشد، چیزی که تنها در افسانه ها به آن دست میابیم زیرا در این فصل طبیعت به صورت حیرت انگیزی زیبایی ها خود را فرو می نهد و ما را به عمق آرزو ها و رویاهای غیر قابل باور می برد. میدانیم که نزدیک است بهار زیرا...
می وزد... نسیم
می روید... گل
قد می کشد...درخت
می خواند...پرنده
می خرامد...آهو
سر میرسد...رویا
پرواز می کند...پرستو
زنده می شود...طبیعت
صدا میزند... بهار
جمعه 16 اسفند ماه سال 1387
۵-حرکت
کمی در جایم جا به جا میشوم. ناگهان جرقهای در مغزم روشن میشود. در میابم من تمام مدت داشتم خواب میدیدم! با خواشحالی میخواهم کش و قوسی به بدنم بدهم ولی احساس میکنم در انجام حرکت محدودم.هنگامی که میخواهم دستانم را از هم باز کنم، می فهمم بسته است. با نگرانی پاهایم را تکان میدهم. آنها هم بستهاند. صدایی از گلویم خارج نمیشود زیرا دهانم نیز بسته است. یک حس عجیبی به من میگوید در حال حرکتم.فضایی که در آن قرار دارم تنگ و تاریک است.
صدا: این انتخاب خیلی سخته؛ هر پنج کاندیدا عالی بودن، اما من با صدای Wall-Eبیشتر از بقیه حال کردم
تدوین صدا: این یکی هم همینطور، Wall-E
موسیقی متن: Slumdog Millionaire
ترانه فیلم: Jai Hoاز فیلم Slumdog Millionaireواقعاً زیباست، اما شاید پیتر گابریل برای Wall-Eبگیره (که اسکار رو هم تحریم کرده و شرکت نمی کنه!)
جلوه های ویژه: تکنیک "پروندۀ عجیب بنجامین باتن" خارق العاده اس، اما از اونجا که عقل اغلب داورها به چشمشونه شاید به Iron Manرای بدن که جلوه های ویژه قابل لمس بیشتری داره.
فیلم نامه اوریژینال: Wall-E. چرا نباید یک انیمیشن این جایزه رو بگیره؟!
فیلم نامه اقتباسی: Slumdog Millionaire
بازیگر نقش دوم زن: من به Penelope Cruzبرای Vicky Cristina Barcelonaرای می دم، اما احتمالاً اعضای آکادمی این جایزه رو به یک سیاه پوست می دن (Viola Davisبرای Doubtیا Taraji P. Hensonبرای بنجامین باتن)
بازیگر نقش دوم مرد: فقط و فقط هیث لجر برای The Dark Knight
بازیگر نقش اول زن: کیت وینسلت برای The Reader
بازیگر نقش اول مرد: من به براد پیت برای بنجامین باتن رای می دم، اما احتمال زیاد میکی رورک برای Wrestlerجایزه می گیره (که در اغلب صحنه ها پشتش به دوربینه و نتونسته حتی یک پلان احساسی رو یه takeبازی کنه!)
کارگردانی: دنی بویل برای Slumdog Millionaire
فیلم: Slumdog Millionaire
چهارشنبه 23 بهمن ماه سال 1387
۴ - امیدهایی که می سوزند
به شدت سعی میکنم خود را از دست مرد نا شناش نجات دهم. به هوا لگد میزنم و کف دستش را گاز میگیرم ولی او به لطف وجود دستکش هیچ عکس العملی نشان نمیدهد. پس فکرم را به کار میاندازم. میتوانم از چاقوی همه کارهای که در کفشم پنهان است استفاده کنم ولی میفهمم این کار غیر ممکن است پس در حالی که به تقلا کردن تظاهر میکنم، دستم را درون جیبم میبرم و در خودکاری که چند ساعت پیش به وجودش پی بردم را باز میکنم. بسیار ماهرانه و دقیق، با سرعت عملی بسیار بالا، خودکار را در جایی از گردنش فرو میکنم. مرد فریاد خفیفی سر میدهد و مرا ول میکند. فرصت نمیکنم ببینم که خودکار به کجای گردنش خورده. آن طور که خودم حس کردم به کنار گردنش.
به سمت پذیرایی فرار میکنم و داد میزنم: کمک! یکی منو نجات بده!