امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اگر نقاش بودم، اولین چیزی را که به ذهنم می‌رسید می‌کشیدم. یک شب مهتابی با درخشش ماه تابان و آن‌گاه بوستانی به رنگ سبز تیره. درختی در آن گوشه تابلو که در آن دو چشم زرد به تو زل زده‌اند. هر چیزی میتوانند باشند. چشمان عقاب، جغد، هرچی. خفاش‌ها به دنبال هم در آسمان پرواز می‌کنند. از تصور خودم وحشت می‌کنم. بهتر است به جای ماه تابان، خورشید درخشان را بکشم. بوستان روشن می‌شود. گل‌های زرد و قرمز در آن پدیدار می‌شوند. خفاش‌ها به پرنده تبدیل می‌شوند و اگر هم آن چیزی را که می‌کشم می‌دیدی، در گوشه‌ای از تابلو درخت تنومندی است که در تنه آن سنجابی لانه دارد و با شادمانی به تو نگاه می‌کند.

هرگاه به این تابلو نگاه می‌کنم سمفونی نقاشی را می‌شنوم.

ولی حیف،

من نقاش نیستم.
وبلاگم یک ساله شد

Happy BDay

یادداشت های شب مهتابی یک ساله شد.

امتحان، امتحان...این کلمه همیشه مثل ماهی تو مغزم شنا می‌کنه. چرا؟ راستش رو بخواید یا اون امتحان ریاضی کابوس وار می‌افتم. ریاضی سخت‌ترین درس در سرتاسر جهان است. اگر فکر می‌کنید که من یک بچه استثنایی هستم پیش‌نهاد می‌کنم که این پست رو نخونید.

از آغاز پیدایش جهان شروع می‌کنم:

آغاز این داستان وحشتناک ۲۴ ماه می بود. فرداش امتحان ریاضی داشتیم. اون موقع من فکر می‌کردم خوندن ریاضی یعنی روخونی اون. اگر این فکر مسخره رو نکرده بودم شاید الان در یکی از دانشگاه‌های معتبر جهان مشغول تحصیل بودم. به هر حال کتابم رو باز کردم و شروع کردم به روخونی. کلمه‌های سختی توش بود ولی به هر حال من می‌فهمیدم. خوب فوقش می‌شدم ۵/۱۹ یعنی برادر دوقلوی بیست. فوقش ۵ دقیقه زودتر به دنیا اومده. فردا با اطمینان سرجلسه امتحان نشستم. خانم برگه‌های ریاضی رو بین ما پخش کرد. من در جواب دادن به سئوال‌ها هیچ مشکلی نداشتم. منظورم اینه که اگرم جایی رو بلد نبودم از دوست صمیمی‌ام که کنارم نشسته بود و تمام نمره‌هاش ۲۰ بود می‌تونستم کپ بزنم. خیال نکنید تا حالا این کار رو نکردم. اگر اون نبود همون نمره های زیر ۱۷ی رو که داشتم، نمی‌گرفتم. لااقل من فکر می‌کردم مشکلی نخواهم داشت ولی فکرم اشتباه بود.

تا سئوال‌ها رو دیدم خشکم زد. هرچی مساله و تقسیم آدم‌کش که در دنیا بود رو داده بود. توی مساله ها یک عالمه مرغ سیاه و سفید بودند که هر کدوم یک عالمه تخم مرغ سیاه و سفید می‌ذاشتن و از هر کدوم از تخم مرغ ها یک عالمه جوجه سیاه و سفید در می‌اومد. –خوبه که حداقل صورت مساله رو فهمیدم- چاره ای نداشتم از سر تا ته ورقم رو از روی دست دوست مهربانم –نام؟ نامعلوم- کپ زدم. خوب راستش رو بخواید همه چیز رو مثل اون نوشتم. شاید اگر کمی دقت می‌کردم اسم خودم رو بالای ورقه می‌نوشتم نه اسم اونو. روز کارنامه خیلی خوشحال بودم ولی افسوس که این خوشحالی دیری نپایید. مادرم رفت و با کارنامه برگشت. وقتی به خانه رسید یک پس گردنی هنری و زیبا نثار گردن زجر دیده من کرد. هنگامی که کارنامه را دیدم رو به روی درس ریاضی یک صفر کله گنده با خباثت به من لبخند می‌زد.

عجب از دست این دوستان ناباب و با اون اسم‌های مسخره‌شون.

ترانه وینستون

هورا.....انگشتمم در بهار شکست

ترانه و انگشت شکسته در بهار

با کمال مسرت به اطلاع همه میرسونم که کلکسیون شکستگی های من در اثر ورزش تکمیل شد و یکی از انگشتام در بهار شکست. بازم در اثر ورزش. این بارم با توپ.

اونایی که با کلکسیون من آشنا نیستن برن  این لینک و ببینن.

کلکسیون من فقط بهارو کم داشت که اونم تکمیل شد. هووووووراااااااااااااا.

رویای یک شب مهتابی

صدایی به گوشم رسید. مانند یک آواز، یک آهنگ، یک شعر و قطع شد. چشم هایم را باز کردم و خود را در دشتی پر از گل دیدم. گلهای کوچک و به رنگ زرد و قرمز را می دیدم که با وزش نسیم به این سو و آن سو می رفتند. فرشتگان زیبا با لباس هایی از جنس طبیعت داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. در گوشه ای نوجوانی زیبا که چه عرض کنم، یک حوری بهشتی سوار تابی بود که از گل ساخته شده بود. کودکانی زیبا دست های هم را گرفته بودند و پرسه می زدند. گاه شوخی هم می کردند. بر روی گل ها دراز کشیدم. نرمی گل ها را روی پوستم حس می کردم. پرندگانی زیبا بر فراز آسمان پرواز می کردند. هنگامی که بلند شدم آلاچیقی در دور دست دیدم و خواستم به طرف آن بروم. ناگاه پاهایم از سطح زمین جدا شدند. بال هایی مانند بال فرشتگان درآوردم و به آن سو پرواز کردم. سقف آلاچیق از گل های زیبا پوشیده شده بود. بر ستون های آن پیچک پیچیده شده بود. هنگامی که وارد آن شدم بوی معطر گل را حس کردم. ایستاده بودم و نسیم را بر گونه ام حس می کردم. ناگهان قلبم طپید. می دانستم در سرزمین طبیعت هستم. ساعتی غول پیکر را دیدم که به سمتم می آمد. وقتی رسید رویایم را ربود و برد.