بعضی آدما هستن که آرزو می کنی کاش هرگز ندیده بودیشون، بعضی آدما هستن که بودن یا نبودنشون فرقی نداره....
ولی بعضی آدما هستن که وجودشون تو زندگی لازمه. مثل آب، مثل هوا. کسانی که تک ستاره امید قلبت هستن.
تک ستاره من، تولدت مبارک.
امیدوارم سالهای سال، زندگی خوب، مملو از سلامتی، دوستی، محبت و عشق رو پیش رو داشته باشی.
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390
در زندگی فهمیده ام که...
دوستان من کتابی دارم به اسم "در زندگی فهمیده ام که..."
مجموعه ایست از جملاتی که انسان های عادی گفتند در این باره که در زندگی چه فهمیده اند.
اینک شما بگویید:
در زندگی چه فهمیده اید؟
پ.ن: کسانی که تمایل ندارند شناخته شوند، بدون اسم کامنت بذارند!
چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390
کدام دوست؟
در دنیا انسان های متفاوتی وجود دارند که من با دو گروه از آنها نمی توانم دوست های خوبی باشم. یکی آن دسته انسانهایی که چون چند بعدی هستند فکر می کنند باید پیچیده باشند و دیگری انسان هایی که چون ساده هستند فکر می کنند باید تک بعدی باشند. نه چند بعدی ها لزوما پیچیده اند و نه ساده ها لزوما تک بعدی. بهترین آدم ها، انسان های چند بعدی ساده هستند. کسانی که بهترین دوست ها می توانند باشند.
شما چی فکر می کنید؟
جمعه 20 آبان ماه سال 1390
اولین شعر من- ساحل
من عاشق شعر نو هستم ولی بر خلاف موفقیت نسبیم در داستان نویسی اصلا در شعر گفتن استعداد ندارم ولی گاهی اوقات یک دلنوشته هایی تو ذهن آدم جلوه می کنه که اگر کمی پیچ و خمشون بده، به بهترین شکل می تونن روی کاغذ بیان. این اولین شعر نو بسیار بسیار کوتاه من هست:
در آن ساحل که امواج همچو طوفان بر آن می کوبند
و ابر ها تگرگ بر زمین می کوبند
و ماهی ها یکدیگر را طعمه قرار می دهند
و پرنده ها غوغا می کنند
احساس آرامش می کنم
چرا که رد پای تو بر آن ساحل شنی نمایان است.
یکشنبه 17 مهر ماه سال 1390
کلاس دینی
یک روز توی کلاس دینی در حالی که با خمیازه به معلم گوش میدادیم، اسم حرام آمد. معلم دینی ما داشت کارهایی که حرام است را توضیح میداد. کارهای مانند: دروغگویی، غیبت، فحاشی و هر چیزی که به ذهن خودتان میرسد. در این میان دوست من یک چیزی گفت که خیلی جالب بود. تعریفی جامع از حرام. شماهم اگر یک موقع معنی حرام یادتان رفت به این جمله فکر کنید:
حرام مجموعه فعالیت های روزانه یک دانش آموز است!!!
پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1390
بیمارستان اختر
یکی از بیمارستانای خیلی خوب تهران، بیمارستان اختره. فقط
تخصص شکستگی داره. اصلن من باید سهام دارش بشم. من اگه نبودم این بیمارستان
می بایستی تعطیل می شد. راستی چرا این بیمارستان منو سهام دار نمی کنه؟
کلکسیون شکستگی های من از حد گذشت. یعنی تکمیل بود. اما........ امروز.......یه زمستون دیگه بهش اضافه شد و تکمیل تر شد.
چون توی پستای قبلی که در مورد بقیه شکستگیام نوشته بودم، عکسامو یه جایی گذاشته بودم که دیگه نیستش، اینه که اینجام گذاشتمشون.
بامزه
اینجاست که محسنم دیروز، پریروزا، یعنی جمعه، همین جوری، خودش با خودش تصادف کرد و
یه انگشت پاش شکست. ولی خب، انگشتشو تحویل نگرفت. آخه به اندازه یه
ارتوپد، متخصص شده، از بس توی اختر منو ول می کنه و میره این ور و
اون ور سرک می کشه. یه عاطل باطل به قول خودش، برای خودش درست کرد و ولش
کرد. امروز که توی بیمارستان لنگان لنگان داشت منو این ور و اون ور می برد،
میدونین بهم چی گفت؟
گفت:
به این حال و روز ما میگن:
"کوری عصا کش کور دگر شود"
پاییز 1383
زمستان 1385
روز تولدم
تابستان 1386
بهار 1387
زمستان ۱۳۸۹
به قول "مریل استریپ" در فیلم، "شیطان پرادا می پوشد":
That's All .......
***
But that was not All. This is another one.
دوباره تابستان
این بار شهریور نود
تازشم اگه بدونین چقد با کلاس شده. عکس میندازی و در آن واحد عکست میره توی کامپیوتر دکتر. به قول محسن الله و اکبر...... بعدش سی دی عکسم بهت میدن. به جای این فیمای آلوده به مواد رادیو اکتیوی که میدادن دست ملت.
من به طور جدی خواهان سهامدار شدن در این بیمارستانم. از در که میرم تو همه بهم سلام میکنن و میگن: آه ترانه چه خوب که بازم اومدی و به ما سر زدی............
دوشنبه 20 دی ماه سال 1389
روز پیژامه!
یکی از دوستان صمیمی که رفته کانادا یک چیز جالب به من گفت! به من گفت که یک روزی توی مدرسه دارن به اسم روز پیژامه! همه پیژامه می پوشن میرن مدرسه. کلی برام جالب بود و آرزو می کردم منم می تونستم یه چنین کاری بکنم ولی اون روز یه چیز قشنگ گفت و من ازش این نتیجه رو گرفتم:
ما خیلی خوشبخت تریم. حداقل ما دخترا چون از روز اول که یادمه روپوشمون مثل پیژامه بوده!
دوشنبه 15 شهریور ماه سال 1389
پایان
این روزا دلم خیلی گرفته.
دلیلش رو دقیقا نمی دونم. به خاطر هر چیزی می تونه باشه. اتفاقات زیادی داره میفته.
وقتی از دوستات خبری نمی گیری...
وقتی بهترین دوستت برای مدت طولانی رفته خارج...
وقتی یک تصمیم اشتباه گرفتی...
وقتی گوشیت از کار افتاده...
وقتی نمی تونی هیچ چیزی بنویسی...
وقتی دوستات بهت زنگ نمی زنن...
وقتی که می خوای کتاب های درسی رو به زودی بگیری...
وقتی تابستون داره تموم میشه...
دیگه کی می تونی یه پست تو وبلاگت بزاری؟!!!
جمعه 18 تیر ماه سال 1389
a short story
اینو برای زبان نوشتم:
Now Chris’s
big day had finally arrived. Arrived with tiny snowflakes from the February
sky. Those which vanish dark sides and points in the world for a while.
White cloudy
sky was smiling to Chris, look as if it was congratulating him for his great
luck. That was all enough for an itinerant to get delightful of what just
happened. The penniless guitar player could hear the god’s symphony, played by
nature. A magnificent sound that could take away all sorrows and remind of a huge
success.
He had been an itinerant since he could remember.
Travelling from L.A to NY, to Washington, to Seatell, playing guitar for
everyone or anyone to hear, with a cheap price. Only a penny was enough for
him.
His life changed by a simple lottery ticket changed
his life forever. He bought it when he realized he couldn’t let the dark autumn
in his heart last forever so he bought one. Sure if wasn’t more expensive than
those horrible, creepy lobsters which restaurants serve.
Chris had no home, but he could get the results by
looking through a spotless window of a shop. It was then he realized he had
won.
Just a few numbers changed his life. He bought a
house first, then furniture, food, a car, a new guitar and a little withdraw in
bank.
There is a tiny, thin edge between imagination and
reality. The only difference is a simple sentence which says that: dreams never
come true in reality.
Now I’m looking through a spotless window, staring
at T.V, wondering whether those numbers belong to Chris or not. Yes or no, he
won’t be here to check out. He died under the February snow of 2010. Everything
I said about the prize was something I thought might happen if he was still
alive. In fact, Chris’s big day had finally arrived not...
سه شنبه 8 تیر ماه سال 1389
جنگ احساسات
نمی دانست چگونه، از کجا و چرا متولد شده. مهم ترین آنها "چرا" بود. همین نادانی باعث شد جهل به وجود بیاید و او را دنبال کند. احساس به دنبال محل تولدش رفت. حس جست و جو همان موقع به وجود آمد و او را همراهی کرد. آنقدر راه رفت تا از پای در آمد و خستگی او را در بر گرفت.
همه چیز برایش یه خورده عجیب شده بود. دوست داشت اطرافش را بهتر بشناسد. تفکر سر رسید ولی نتوانست به او کمک کند. شاید به این دلیل که حصار محکمی دور او بود و اجازه ورود هیچ گونه تفکری را نمی داد. پس از مدتی به طور عجیبی چشمانش بسته شد. بدون این که خودش بداند، خواب آلودگی به او غلبه کرده بود.
همراهانش پس از مدتی زیاد شدند و اطلاعاتش کم. تا این که حس کرد "باید" بداند آنها از کجا آمده اند. خیلی ها معتقدند کنجکاوی از همان جا متولد شد. بی هدف به راهش ادامه می داد. همه جا برایش نا آشنا بود. غریبی و غربت تمامی وجودش را تسخیر کردند و سعی کردند بر تمامی احساسات حکمرانی کنند چون ریشه آنها سیاه بود.در این میان از آن ریشه ها، بدجنسی رشد کرد. به نظر آنها، احساسات ساده، نمی توانستند عطش قدرتشان را فرو بدهند پس طمع زاییده شد و با آنها به دنبال احساسات عظیم تر رفتند. طمع خود به تنهایی حس هایی وافر در پی داشت. مانند دروغ گویی و دورویی.
سرانجام زمانی رسید که احساس در جایش متوقف شد. دیگر اطراف برایش نا آشنا نبود. غریبی و غربت شکست سختی خوردند و در پی آنها، تمامی نوادگانشان بر زمین افتادند. در این زمین پیکره ای سیاه به نام حسرت، مانند پروانه شروع به پلکیدن در اطراف آنها کرد و با تمسخر آنها را دست انداخت.
پس از این که احساس به طور کامل روشن شد، جهل شکست خورد. فهمید که زاییده موجودی عظیم و زیبا به نام طبیعت بود. عظمت طبیعت او را گمراه کرد و احساسات بد، آخرین نیروهایشان را به نام های ترس و تعجب راهی ذهن او کردند. ولی امید جلوی آنها را گرفت و سدی عظیم دور احساس بنا کرد.
در گیر و دار این ماجرا ها، مهربانی و دل سوختگی از قلب خود احساس خارج شدند و بر سر همه فریاد کشیدند. جنگ مدت کوتاهی پایان یافت و صلح شروع به حکمرانی کرد. به نظر می رسید همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافته ولی از کوچکترین ریشه حسرت و کینه، نفرت که هنوز کودکی بیش نبود، خیلی سریع رشد یافت و پدیده ای به نام عصبانیت را به وجود آورد تا حمله را آغاز کند.
حمله اثرات منفی زیادی داشت. مانند به وجود آمدن نا امیدی که سد اطراف احساس را شکست. لشکر نفرت هر روز بیشتر و بیشتر قدرت می گرفت. آخرین سربازان آنها که به تازگی به وجود آمده بودند، غرور و خودخواهی بودند. در آن لحظات پیوندی به نام وفاداری، تمامی ریشه های سفید رنگ لشکر مهربانی را به دور احساس پیچید تا از او محافظت کند. شاید وفاداری به تنهایی از تک تک احساسات قوی تر بود ولی نه برای شکست تمامی آنها پس با آخرین تلاشش، عشق را به وجود آورد.
عشق شکننده ترین احساس به وجود آمده بود. همدم همیشگی او غم بود و برای مبارزه ساخته نشده بود. بد ترین اتفاقی که داشت می افتاد این بود که احساس داشت "دیوانه" می شد.
طبیعت با مشاهده این جنگ، متوجه اشتباه خود شد پس تمامی عناصر خود را گرد آورد و منطق را خلق کرد تا به جنگ احساس برود. منطق به راحتی احساس را در هم شکست و همه آنها را از هم جدا کرد. هر یک به سویی رفتند و در جهان سرگردان شدند. فقط عشق بود که پیش منطق رفت و سعی کرد پیش او بماند.
وقتی انسان ها آفریده شدند، احساسات به آنها حمله ور شدند. هر کدام گروهی از بشر را تسخیر کردند. منطق خواست باز هم پا در میانی کند ولی "دیوانگی" جلویش را گرفت و با لبخندی تلخ گفت:
قانون طبیعت حکم می کند که: جهان به آدم های خوب و بد، نیاز دارد.