X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1388

6-مافیا

مرد قد بلند با سر به دیگرا ن اشاره می کند که بروند. مردی که خودکار را در گردنش فرو کرده بودم می گوید:اما جیک...
مرد قد بلند می گوید: گفتم برید.
همه آنها از او اطاعت می کنند.فقط کسی که نامش جیک است و من می مانیم. او آه عمیقی می کشد و می گوید:خوب ربکا. باید چند موضوع رو برات مشخص کنم...
حرفش را قطع می کنم: تو از کجا اسم منو می دونی؟
به سادگی جواب می دهد: این جا فقط من حق سوال کردن دارم و اگر تو هم دهنت رو ببندی و بذاری من حرفم رو تموم کنم، احتمالا بذارم که یکی دو تا سوال بپرسی.
لبم را گاز می گیرم تا حرفی نزنم ولی خیلی کنجکاوم.ادامه می دهد: خوب داشتم می گفتم. فکر کنم تا الان فهمیده باشی که این جا مافیاست. اگر هم نفهمیده باشی به کند ذهنی خودت برمی گرده ولی بهتره بدونی این جا تا بخوای جیکت در بیاد صد تا اسلحه رو مغزته و تا بخوای دیگران رو قانع کنی که کاری نکردی، یک گلوله تو مغزت خالی شده. پس دختر خوبd باش و هرچی می گم گوش کن وگرنه به ضررت تموم می شه. اولین کاری که باید انجام بدی اینه که دنبالم بیای.
با جسارت می گویم :و اگر نیام؟
-اون دیگه به خودت مربوطه. می خوای بری پیش بابات و با هم منتظر کسای دیگه ای که میمیرن باشی یا نفس بکشی.
یک لحظه غرورم می گوید که نرم ولی از عمق وجودم می دانم که آمادگی مرگ رو ندارم. پس به نشانه تسلیم سرم رو پایین انداختم و دنبال جیک راه می افتم. به در که می رسیم سرم رو بالا می گیرم و عمارتی بسیار بزرگ رو مقابل خود می یابم. سپس به اطراف نگاه می کنم تا بیابم کجا قرار دارم ولی تا چشم کار می کند باغ است و ته ته اش یک در برای ورود ماشین قراردارد.دوباره به عمارت نگاه می اندازم. عمارت از سنگ های خاکستری رنگ درست شده است و پنجره های قشنگی دارد. زیر لب زمزمه می کنم:واو!
جیک می گوید: بدو. ما تمام روز وفت نداریم به خاطر بر انداز های احمقانه تو صبر کنیم. فوری به دنبالش راه می افتم . نگهبانی به در تکیه داده. هنگامی که به او نگاه می کنم،پوزخندی می زند و می گوید: تسلیت می گم!
سرم رو پایین می اندازم و به همراه جیک وارد عمارت می شوم. سرم را بالا می کنمم و نگاه های خیره چند نفر را به خود می بینم. همه آنهال به جز یک نفر مرد هستند. با سر شماری که کردم حدود نه نفراند. جیک می گوید: باید بریم طبقه بالا.
به او نگاهی می اندازم و سرم را به نشانه رضایت تکان می دهم. و سپس، به دنبال او به طبقه بالا می روم.وارد راه رویی می شویم که اتاق های بسیاری رو در خود گنجانده است. یکی از آنها در ته راهرو واقع شده است و دری بسیار بزرگ دارد. از کنار راه پله ای رد می شویم که به طبقه بالا می خورد. هیچ کس درون راهرو نیست. به در که می رسیم،جیک می ایستد. به نظر مضطرب می آیدد. نفس عمیقی می کشد و به فاصله های منظم، سه ضربه به در وارد می کند. صدای بمی می گوید: بیا تو جیک.
به همراه جیک وارد اتاق می شوم و زیبا ترین اتاق دنیا رو مقابل خود می یابم. تمام دیوارها با قفسه های کتاب پوشانده شده است و میزتحریری جلوی یکی از پنجره های اتاق قرار دارد. روی میز پر از پرونده است و پشت میز، مردی میانسال، قد بلند، لاغر با چشم های خاکستری روشن نشسته است. از روی فرش نرم اتاق عبور می کنیم و به میز می درسیم. مرد نگاه سردی به من می اندازد و بدون هیچ مقدمه ای می گوید: پس این دختر کاراگاه مالون است.
جیک جواب می ده:بله قربان.
مرد لبخند نازکی می زند و می گوید: از قد و قوارش معلومه که رزمی کار خوبیه. می تونی ببریش به اتاق 12. قبل از آموزش هم حتما ازش بازجویی کن.
- بله قربان.
و با سر به من اشاره می کندکه دنبالش بروم. من هم دنبالش راه می افتم چراکه می دانم مقاومت هیچ فایده ای ندارد.