X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1389

9-معما

 تنها کاری که از دستم بر می آید این است که بر روی تخت بنشینم و زار زار گریه کنم. نمی دانم چقدر گذشته. 1 ساعت، 2 ساعت، 3 ساعت، یا روزها، یا ماه ها... اهمیتی برایم ندارد. شاید دیوانه شده ام! گشنم هم شده. خیلی خیلی زیاد.  مدتیه هیچی نخورده ام. با قلبی شکسته و مملو از کینه، از تخت بلند می شوم و به سمت در می روم. هنوز باز است. اهمیتی ندارد. اصلا.

موبایلم کجاست؟ تو جیبم؟ پالتوم کوش؟ آها! پیداش کردم! بزار... ایناهاش! همین الان به پلیس زنگ می زنم.

 

-لعنتی

 

با تمام وجودم این کلمه را فریاد می کشم! سیم کارتم خارج شده. به جهنم! امروز چندمه؟ 26 دسامبر؟ تعطیلات کریسمس؟! من تولدم 24 دسامبره! دو روز گذشته؟ من هیچی نخورده ام؟ وای! همه چیز الان داره یادم میاد! من دو روز تمام تو خلا بودم! بزار یه بار دیگه نقشه این جا رو تو ذهنم مرور کنم.

 

 

خوبه. تصمیم به فرار می گیرم. در هم که بازه. کاری نداره. پالتویم رو تنم می کنم و آرام با قدم هایی شمرده به سمت در می روم و با نهایت آرامش در را باز می کنم. تمام سردخانه ساکت است. کفش هایم را در می آورم و همان طور که در 6 سالگی یاد گرفتم چگونه باله برقصم، آرام آرام داخل راهرو قدم می گذارم و حواسم را جمع می کنم تا مبادا کسی صدای پایم را بشنود. همه چیز عالی پیش می رود. چیزی نمانده به ته راهرو، واااای! یعنی صدای کاشی زیر پام رو کسی شنید؟ 2 دقیقه می ایستم و سپس با نفسی از سر آرامش حرکت می کنم. قدمی دیگر بر می دارم و ناگهان احساس می کنم دارم خفه می شوم! دستی مانع نفس کشیدن من است و با تمام قدرت مرا به سمت عقب می کشاند. با دهان بسته کلی جیغ می کشم و به اطراف لگد می زنم. یعنی چه کسی می تواند باشد؟!!! به داخل اتاقی پرتاب می شوم و سعی می کنم تمرکز کنم. به شدت با خودم کلنجار میروم. بالاخره، پس از به دست آوردن تمرکزم، به بالا نگاه می کنم و رو به رویم، مرد مسنی را که دو روز پیش با جیک همراه بود، زانو زده می بینم. حالا که دقت می کنم، می فهمم که شباهت بی نظیری به جیک دارد.گویی پدر او یا برادر بزرگترش باشد.

من همیشه دختر قوی بودم ولی نمی دانم در این لحظه چه اتفاقی افتاد که به هق هق افتادم و تمام بندم لرزید. بری، آرام شانه هایم را می گیرد و مرا به آرامی روی تخت می نشاند. سپس، با لبخندی دلسوزانه می گوید: داشتی فرار می کردی؟

-نه...

-پس چی؟

-تشنم شده بود!

-مگه تو اتاقت یخچال نداری؟...

-ام... نم... فکر نکنم!

- ولی من که می دونم داری! انکار نکن!

 

برای دومین بار از کوره در می روم و با صدای بلندی می گویم: آره پس چی! از من انتظار داری همینجا بشینم تا جنازه بشم؟!!!

- هیسسسسس... تو که نمی خوای جیک بیدار بشه... می خوای؟

-خوب ام...

- پس آروم باش.

- باشه

- می تونی برگردی به اتاقت

-راستش من یه سری سوال می خوام بپرسم. جیک اجاره نمی داد سوال بکنم.

- اگه منم اجازه ندم چی؟

 

فکر کنم کاملا متوجه می شود که چقدر آسیب دیده ام! پس از دیدن حلقه های اشک در چشمانم به آرامی کنارم می نشیند: بپرس

-چرا پدرم رو کشتید؟

- تو دختر باهوشی هستی. هنوز نفهمیدی این جا چه جور جاییه؟

-یک مافیا! ولی این چه ربطی داره؟

- پدر تو شغلش چی بود؟

-کاراگاه خصوصی! ولی این دو تا... آها! فهمیدم! پدرم بر علیه شما کار می کرد؟

-یه جورایی...

-یعنی چی؟

-خوب راستش، پدرت با ما کار...

-خفه شو! تو داری دروغ می گی!

- آروم باش. می دونم قبول کردنش...

-معلومه که سخته! تو داری به من می گی که بابام 16 سال تمام یه هویت دروغین داشته! از من انتظار نداشته باش باور کنم!

-تو باور می کنی چون عین حقیقته!

-آها بعد هم لابد انتظار داری باور کنم که با این که با شما کار می کرده کشتینش!

-ببین، من از جیک کم حوصله ترم. اگه همین الان دهنت رو ببندی و بزاری من حرف بزنم که هیچی، اگه نه می تونی از خودش بپرسی.

سعی می کنم کنترل خودم را به دست بیاورم. به آرامی می گویم: خوب بگو...

-داشتم می گفتم. یه جورایی میشه گفت پدرت با ما کار می کرد. واقعا ماهر و باهوش بود ولی نه به اندازه جیک.  راستش، پدرت به ما خیانت کرد...

-نمی فهمم...

-یه جورایی یه جاسوس بوده. می دونی چی می گم؟

- آره. ولی اگه شما رو لو داد، چطور الان شما...

-جامون رو عوض کردیم. هر چند من جای قبلی رو خیلی بیشتر دوست داشتم ولی خوب...

- برا همین کشتینش؟

-آره.

-چرا بقیه خانواده رو قتل عام کردین؟

- این یه رسمه. یه قانونه. نمیشه عوضش کرد.

-پس من چرا زندم؟

- اینو بعد ها می فهمی. بهتره که خود رئیس بهت بگه.

-جیک؟

-نه. سالوادور

-دیدمش؟

-روز اول.

-آها! همون مرتیکه مو خاکستری؟

-آره. ولی هر جای دیگه به این اسم صداش کنی می کشنت! مخصوصا جلو جیک

-آها! خوب پس بهش چی بگم؟

-فقط بگو قربان.

-باشه. خوب... راستش می خواستم بپرسم که این مافیا اعضاش چه جورین؟

-منظورت چیه؟

-یعنی مثلا خانوادگیه؟ چه جور کارایی رو انجام میدین و ...

-آره. یک مافیای خانوادگی هستش. مدت هاست که پا برجاست. شاید نزدیک صد سال...

-صد سال؟!!!

-آره.

- بعد ریاستش ارثیه؟

-اگه منظورت اینه که پدر سالوادور قبل از خودش این جا بوده باید بگم نه.

-خوب پس چه جوریه

-ببین، ما یک دونه مافیا نیستیم. یعنی چند تا متحد داریم. خودمون که اینجا تو ایتالیاییم. پسر عموی سالوادور، تو بلاروس و همسر خواهرش تو دزلدورف آلمان هستن. ما مثل یک واحد هستیم تو جاهای مختلف و همون کاری رو انجام می دیم که اکثر مافیاهای دیگه انجام میدن.

-مواد مخدر و واردات اسلحه و اینا؟

-آره. قتل هم زیاد انجام میدیم. همین طور دزدی!

-خیلی ترسناکه

-عادت می کنی

-تو به من می گی عادت می کنم؟ میگی از اون زندگی قشنگ و دوست داشتنی به خون و خون ریزی و لجن عادت می کنم؟!!!

-تو این کارو می کنی چون چاره دیگه ای نداری.

-حتی اگه خودمو بکشم؟

-می تونی این کارو بکنی. ولی خوب، نمی تونی...

-از کجا انقدر مطمئنی...؟

-ببین من کی بهت گفتم که نمی تونی. میشه این بحث خسته کننده رو عوض کنیم؟

- آره. خوب... بقیه اعضای مافیا چه ارتباطی با هم دیگه دارن؟

- من خودم پسر پسر دایی سالوادور هستم. جیک هم پسر عمومه. اون دو تا پسر جوون دیگه این که با ما دیدی، یکیشون دوست جیکه به اسم دارن، اون یکی پسر برادر فوت شده سالوادوره که اسمش مایکله.دختر عمه جیک هم تنها دختری بود که ما این جا داشتیم که با دوست پسرش به اسم ولادیمیر این جا هستن و دو سه تا پسر جوون خلاف دیگه تو باندمون هست. همشون هم با تجربه.

-من این جا چه کارم؟

-تو هم قراره یه عضوی از این خانواده بشی!

-یعنی منم به این لجن می پیوندم؟

-ما بهش لجن نمی گیم ولی آره.

-خوب من چه ارتباطی با کدوم یکی از افراد این جا دارم؟!!!

- پدر تو، پسر دایی داماد خانواده بوده که تو آلمانه.

- آها! قضیه آموزش اینه که شما قراره به من آموزش بدین که از خودتون باشم نه؟

- آره.

- وای... وای...

-آروم باش، می خوای برگردی به اتاقت؟

-فکر کنم.

-خوبه. ببین من درو روت قفل می کنم چون نمی خوام هیچ کار احمقانه ای ازت سر بزنه که یه موقع جیک عصبانی بشه. باشه؟

-ببینم اگه جیک مثلا منو بکشه، هیچ کس باهاش لج نمی کنه؟ چون به هر حال به من ، به قول خودتون، نیاز دارین؟

- کسی جرات داره به کسی که سالوادور مثل پسرش می شناستش چیزی بگه؟ فراموشش کن. بهتره که بخوابی. اگه بخوای، می تونی خودتو به افسردگی بزنی. همون حالتی که دو روز قبلی داشتی تا بتونی کمی دیگه هم استراحت کنی.

-اگه تا ابد این کارو بکنم چی؟

-اگه زیادی ادامش بدی، واقعا دیوونه میشی!

-تیمارستان ازاین سردخونه بهتر نیست؟

-شاید اون دنیا پشیمون بشی که چرا وقتی می تونستم خودمو نجات بدم و از زندگی لذت ببرم، این بلا رو سر خودم آوردم.

-راست می گی...

-برو تو اتاقت.

-باشه... راستی یه سوال دیگه!

-بپرس

- چطور من قبر دارم در صورتی که جنازم اصلا توسط پلیس پیدا نشده؟

- پلیس های خلافکارم هستن نه؟!!!

 

و بعد از این حرفش، مرا در بهت کامل تنها می گذارد. چشمانم را در اتاق می چرخانم و به سمت یخچال گوشه اتاق می روم و سعی می کنم معما هایی را که درون ذهنم مانند پازلی به هم ریخته قرار دارند را حل کنم. پس از خوابیدن خاکشیر ها درون مغزم، فقط و فقط می لرزم. تا صبح می لرزم.

 

یعنی قرار است چه اتفاقی برایم بیفتند؟

 

با تمام وجودم این کلمه را فریاد می کشم! سیم کارتم خارج شده. به جهنم! امروز چندمه؟ 26 دسامبر؟ تعطیلات کریسمس؟! من تولدم 24 دسامبره! دو روز گذشته؟ من هیچی نخورده ام؟ وای! همه چیز الان داره یادم میاد! من دو روز تمام تو خلا بودم! بزار یه بار دیگه نقشه این جا رو تو ذهنم مرور کنم.

 

 

خوبه. تصمیم به فرار می گیرم. در هم که بازه. کاری نداره. پالتویم رو تنم می کنم و آرام با قدم هایی شمرده به سمت در می روم و با نهایت آرامش در را باز می کنم. تمام سردخانه ساکت است. کفش هایم را در می آورم و همان طور که در 6 سالگی یاد گرفتم چگونه باله برقصم، آرام آرام داخل راهرو قدم می گذارم و حواسم را جمع می کنم تا مبادا کسی صدای پایم را بشنود. همه چیز عالی پیش می رود. چیزی نمانده به ته راهرو، واااای! یعنی صدای کاشی زیر پام رو کسی شنید؟ 2 دقیقه می ایستم و سپس با نفسی از سر آرامش حرکت می کنم. قدمی دیگر بر می دارم و ناگهان احساس می کنم دارم خفه می شوم! دستی مانع نفس کشیدن من است و با تمام قدرت مرا به سمت عقب می کشاند. با دهان بسته کلی جیغ می کشم و به اطراف لگد می زنم. یعنی چه کسی می تواند باشد؟!!! به داخل اتاقی پرتاب می شوم و سعی می کنم تمرکز کنم. به شدت با خودم کلنجار میروم. بالاخره، پس از به دست آوردن تمرکزم، به بالا نگاه می کنم و رو به رویم، مرد مسنی را که دو روز پیش با جیک همراه بود، زانو زده می بینم. حالا که دقت می کنم، می فهمم که شباهت بی نظیری به جیک دارد.گویی پدر او یا برادر بزرگترش باشد.

من همیشه دختر قوی بودم ولی نمی دانم در این لحظه چه اتفاقی افتاد که به هق هق افتادم و تمام بندم لرزید. بری، آرام شانه هایم را می گیرد و مرا به آرامی روی تخت می نشاند. سپس، با لبخندی دلسوزانه می گوید: داشتی فرار می کردی؟

-نه...

-پس چی؟

-تشنم شده بود!

-مگه تو اتاقت یخچال نداری؟...

-ام... نم... فکر نکنم!

- ولی من که می دونم داری! انکار نکن!

 

برای دومین بار از کوره در می روم و با صدای بلندی می گویم: آره پس چی! از من انتظار داری همینجا بشینم تا جنازه بشم؟!!!

- هیسسسسس... تو که نمی خوای جیک بیدار بشه... می خوای؟

-خوب ام...

- پس آروم باش.

- باشه

- می تونی برگردی به اتاقت

-راستش من یه سری سوال می خوام بپرسم. جیک اجاره نمی داد سوال بکنم.

- اگه منم اجازه ندم چی؟

 

فکر کنم کاملا متوجه می شود که چقدر آسیب دیده ام! پس از دیدن حلقه های اشک در چشمانم به آرامی کنارم می نشیند: بپرس

-چرا پدرم رو کشتید؟

- تو دختر باهوشی هستی. هنوز نفهمیدی این جا چه جور جاییه؟

-یک مافیا! ولی این چه ربطی داره؟

- پدر تو شغلش چی بود؟

-کاراگاه خصوصی! ولی این دو تا... آها! فهمیدم! پدرم بر علیه شما کار می کرد؟

-یه جورایی...

-یعنی چی؟

-خوب راستش، پدرت با ما کار...

-خفه شو! تو داری دروغ می گی!

- آروم باش. می دونم قبول کردنش...

-معلومه که سخته! تو داری به من می گی که بابام 16 سال تمام یه هویت دروغین داشته! از من انتظار نداشته باش باور کنم!

-تو باور می کنی چون عین حقیقته!

-آها بعد هم لابد انتظار داری باور کنم که با این که با شما کار می کرده کشتینش!

-ببین، من از جیک کم حوصله ترم. اگه همین الان دهنت رو ببندی و بزاری من حرف بزنم که هیچی، اگه نه می تونی از خودش بپرسی.

سعی می کنم کنترل خودم را به دست بیاورم. به آرامی می گویم: خوب بگو...

-داشتم می گفتم. یه جورایی میشه گفت پدرت با ما کار می کرد. واقعا ماهر و باهوش بود ولی نه به اندازه جیک.  راستش، پدرت به ما خیانت کرد...

-نمی فهمم...

-یه جورایی یه جاسوس بوده. می دونی چی می گم؟

- آره. ولی اگه شما رو لو داد، چطور الان شما...

-جامون رو عوض کردیم. هر چند من جای قبلی رو خیلی بیشتر دوست داشتم ولی خوب...

- برا همین کشتینش؟

-آره.

-چرا بقیه خانواده رو قتل عام کردین؟

- این یه رسمه. یه قانونه. نمیشه عوضش کرد.

-پس من چرا زندم؟

- اینو بعد ها می فهمی. بهتره که خود رئیس بهت بگه.

-جیک؟

-نه. سالوادور

-دیدمش؟

-روز اول.

-آها! همون مرتیکه مو خاکستری؟

-آره. ولی هر جای دیگه به این اسم صداش کنی می کشنت! مخصوصا جلو جیک

-آها! خوب پس بهش چی بگم؟

-فقط بگو قربان.

-باشه. خوب... راستش می خواستم بپرسم که این مافیا اعضاش چه جورین؟

-منظورت چیه؟

-یعنی مثلا خانوادگیه؟ چه جور کارایی رو انجام میدین و ...

-آره. یک مافیای خانوادگی هستش. مدت هاست که پا برجاست. شاید نزدیک صد سال...

-صد سال؟!!!

-آره.

- بعد ریاستش ارثیه؟

-اگه منظورت اینه که پدر سالوادور قبل از خودش این جا بوده باید بگم نه.

-خوب پس چه جوریه

-ببین، ما یک دونه مافیا نیستیم. یعنی چند تا متحد داریم. خودمون که اینجا تو ایتالیاییم. پسر عموی سالوادور، تو بلاروس و همسر خواهرش تو دزلدورف آلمان هستن. ما مثل یک واحد هستیم تو جاهای مختلف و همون کاری رو انجام می دیم که اکثر مافیاهای دیگه انجام میدن.

-مواد مخدر و واردات اسلحه و اینا؟

-آره. قتل هم زیاد انجام میدیم. همین طور دزدی!

-خیلی ترسناکه

-عادت می کنی

-تو به من می گی عادت می کنم؟ میگی از اون زندگی قشنگ و دوست داشتنی به خون و خون ریزی و لجن عادت می کنم؟!!!

-تو این کارو می کنی چون چاره دیگه ای نداری.

-حتی اگه خودمو بکشم؟

-می تونی این کارو بکنی. ولی خوب، نمی تونی...

-از کجا انقدر مطمئنی...؟

-ببین من کی بهت گفتم که نمی تونی. میشه این بحث خسته کننده رو عوض کنیم؟

- آره. خوب... بقیه اعضای مافیا چه ارتباطی با هم دیگه دارن؟

- من خودم پسر پسر دایی سالوادور هستم. جیک هم پسر عمومه. اون دو تا پسر جوون دیگه این که با ما دیدی، یکیشون دوست جیکه به اسم دارن، اون یکی پسر برادر فوت شده سالوادوره که اسمش مایکله.دختر عمه جیک هم تنها دختری بود که ما این جا داشتیم که با دوست پسرش به اسم ولادیمیر این جا هستن و دو سه تا پسر جوون خلاف دیگه تو باندمون هست. همشون هم با تجربه.

-من این جا چه کارم؟

-تو هم قراره یه عضوی از این خانواده بشی!

-یعنی منم به این لجن می پیوندم؟

-ما بهش لجن نمی گیم ولی آره.

-خوب من چه ارتباطی با کدوم یکی از افراد این جا دارم؟!!!

- پدر تو، پسر دایی داماد خانواده بوده که تو آلمانه.

- آها! قضیه آموزش اینه که شما قراره به من آموزش بدین که از خودتون باشم نه؟

- آره.

- وای... وای...

-آروم باش، می خوای برگردی به اتاقت؟

-فکر کنم.

-خوبه. ببین من درو روت قفل می کنم چون نمی خوام هیچ کار احمقانه ای ازت سر بزنه که یه موقع جیک عصبانی بشه. باشه؟

-ببینم اگه جیک مثلا منو بکشه، هیچ کس باهاش لج نمی کنه؟ چون به هر حال به من ، به قول خودتون، نیاز دارین؟

- کسی جرات داره به کسی که سالوادور مثل پسرش می شناستش چیزی بگه؟ فراموشش کن. بهتره که بخوابی. اگه بخوای، می تونی خودتو به افسردگی بزنی. همون حالتی که دو روز قبلی داشتی تا بتونی کمی دیگه هم استراحت کنی.

-اگه تا ابد این کارو بکنم چی؟

-اگه زیادی ادامش بدی، واقعا دیوونه میشی!

-تیمارستان ازاین سردخونه بهتر نیست؟

-شاید اون دنیا پشیمون بشی که چرا وقتی می تونستم خودمو نجات بدم و از زندگی لذت ببرم، این بلا رو سر خودم آوردم.

-راست می گی...

-برو تو اتاقت.

-باشه... راستی یه سوال دیگه!

-بپرس

- چطور من قبر دارم در صورتی که جنازم اصلا توسط پلیس پیدا نشده؟

- پلیس های خلافکارم هستن نه؟!!!

 

و بعد از این حرفش، مرا در بهت کامل تنها می گذارد. چشمانم را در اتاق می چرخانم و به سمت یخچال گوشه اتاق می روم و سعی می کنم معما هایی را که درون ذهنم مانند پازلی به هم ریخته قرار دارند را حل کنم. پس از خوابیدن خاکشیر ها درون مغزم، فقط و فقط می لرزم. تا صبح می لرزم.

 

یعنی قرار است چه اتفاقی برایم بیفتند؟