X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1387

۳ - تلفن

وارد پاساژ می‌شوم و به طبقه لباس ها می‌روم. فکر می‌کنم برای هر کسی چی بگیرم.مادرم قطعا یک بلوز قرمز جیغ می‌خواهد انقدرکه آتشی است! موبایلم در جیبم زنگ می‌زند و من هم درحالی که به ویترین ها نگاه می‌کنم، جواب می‌دهم:الو؟

صدای سید از پشت خط می‌گوید: الو؟سلام. منم سید.

-هی! سلام! چطوری؟

-خوبم.

-چی کار داشتی؟

-می‌خواستم بدونم امروز چه کاره‌ای.

- امروز...آها. می‌خوام خونوادمو سورپرایز کنم. تولدمه دیگه.

- اوه. اصلا یادم نبود...

- خوب تو هم بیا.

-ببینم چی می‌شه.   صدایش نگران بود.

-الان کجایی؟

- دارم برادرمو می‌رسونم مدرسه.

- خدمت به خواهر و برادر؟

- آره دیگه. از من می‌شنوی هیچ وقت بهشون خدمت نکن. پررو می‌شن.

- آره. مثلا مامانم امروز می‌گه برو سالینا رو بیدار کن. چقدر آدم حرص می‌خوره.

-خیلی. ببین، من کار دارم. بعدا بهت زنگ می‌زنم.-باشه؟ خدافظ.

-خدافظ.

گوشی را در جیبم قرار می‌دهم و به درون مغزه می‌روم تا بلوز یقه اسکی را که هنگام صحبت با سید برای سالینا پسندیده بودم را بخرم.

                                                          * * *

با ساکی پر از لباس به خانه بر می‌گردم. برای مادرم یک پیراهن حریر هفت رنگ گرفتم. برای سالینا یک بلوز یقه اسکی سفید، برای توماس یک شلوار لی و برای پدرم یک پیراهن مردانه. برای خودم هم یک تونیک مشکی،سفید. به خانه می‌رسم و زنگ آیفن را می‌زنم. کسی آیفن را برمی‌دارد. آماده‌ام تا جواب همبیشگی را بدهم ولی طرف در را باز می‌کند و آیفن را می‌گذارد. با تعجب در را فشار می‌دهم و داخل می شوم. با آسانسور به طبقه پنجم می‌رسم. خیلی از ماجرای آیفن عصبی‌ام. شاید واقعا هیچ چیز نباشد ولی دلشوره بدی دارم. لرزان قدمی به بیرون از آسانسور می‌گذارم و به سمت در می‌روم. یک گوشم را روی در می‌گذارم. صدای تلویزیون و خنده مردانه‌ پدرم است که  آرامم می‌کند. من هم برای این که سر به سرشان گذاشته باشم، تمام جیب هایم را دنبال کلید می‌گردم و سر آخر در جیب پالتویم پیدا می‌کنم. کلید را در سوراخ کلید در می‌اندازم و آهسته می‌پیچانم. به درون خانه می‌پرم و با صدای خوشحالی فریاد می‌زنم:من برگشتم.

ولی چیزی می‌بینم که خوشحالی‌ام را منجمد می‌کند. کسی دم در دراز کشیده است. او سالینا است ولی از گردنش خون می‌آید. هر چه در دست دارم می‌اندازم و دهانم را باز می‌کنم تا جیغ بکشم ولی نمی‌توانم زیرا دستی دست‌کش دار دهانم را می‌گیرد.