کلاس درس-روز-داخلی
بچه ها روی صندلی نشسته اند.همه یک برگه امتحانی جلوشونه.مراقب همه بچه ها را می پاید.
سه ردیف صندلی در کلاس است به صورت عمودی. در هر ردیف شش صندلی قرار دارد.در این هنگام یکی از بچه ها چرکنویسی در می آورد و چیزی روی آن می نویسد.موبایل مراقب زنگ می زند.مراقب نگاهی به همه بچه ها می اندازد و به سمت کیفش می رود. موبایل را از توی کیفش در می آورد. در این هنگام یکی در می زند.صورت مراقب سر در گم است. موبایلش را باز و بسته می کند تا قطع شود و به سمت در می رود.
مراقب در را باز می کند.معلمی پشت در ایستاده و برگه ای در دست دارد. برگه را به مراقب می دهد و مراقب آن را می گیرد. از پشت سر مراقب موشکی کاغذی به هوا در می آید.معلمی که در زده بود می رود.صدای گریه یکی از بچه ها بلند می شود. مراقب کاغذ را که عنوان قوانین امتحان تیتر آن است را به دیوار می زند و به سمت بچه ای که گریه می کند می رود و می پرسد:
-چی شده اصلانی؟
بچه با هق هق:
-خانوم اجازه؟ این سوال تو کنابمون نبود.
صدای همهمه بچه ها بلند می شود. بچه ادامه می دهد:
-چرا معلممون نمی یاد سوالامون رو جواب بده؟
-نمی دونم. بذار سوال رو ببینم.
بچه ورقه رو به سمت مراقب بر می گرداند و گریه اش را شدید تر می کند.
مراقب می گوید:
-این که خیلی آسان است.دو سوم سه چهارم چند می شود؟
ناگهان یکی از بچه ها می گوید:
- نخیرم. قرار بود سوال ۵ رو بپرسی نه ۷.
همه بچه ها با هم شروع به حرف زدن می کنند.
-هفت نبود.یازده بود.
-ساکت دارم کتاب باز می کنم.
-همون پنج بود.
- درباره چی حرف می زنید؟
بچه گریه اش را شدید تر می کند و به مراقب می گوید.
-خانوم این بی عدالتیه!منو باش که دارم برای این که اینا تقلب کنن سر شما رو گرم می کنم!!!
خیال یا واقعیت؟. شاید به نظر شما بیاید که بین این دو فاصله زیادی است. اما د رواقع بین این دو خط باریکی است که علم نه حالا و نه حتا ده هزار سال بعد هم نمی تواد آن را بردارد. ما همیشه فکر می کنیم به، به دست یافتن خیال هایی که دست نیافتنی است –یاد مرد لامانچا افتادم-و هر چند نمی توانیم به آن برسیم، با این حال این کار باعث می شود همه ی افکار واقعی را کنار بگذاریم و به چیزهای غیر واقعی فکر کنیم. آری خیال این است که:
بر روی تخت دراز می کشم و دست هایم را به طرفین باز میکنم و به چیرهای غیر واقعی یا همان خیال فکر می کنم. اینها در گوشه ای از مغز گنجانده شده و اگر تمرکز کنیم می توانیم آن ها را پیدا کنیم. به موجوداتی که تا به حال کسی آن ها را خلق نکرده. سرزمین هایی که پشت آسمان یا سرزمین هایی که زیر زمین هستند و ما گهگاه این ها را در خواب می بینیم و خیال می کنیم واقعی هستند. مثل پرواز در خیال.
پس بیایید به واقعیتی که پیش رویمان است بنگریم. البته گاهی و فقط گاهی برای رهایی از دردها به خیال های زیبا پناه ببریم.
باز پاییز، باز مدرسه، باز آغاز خواب طبیعت به زیباترین شکل. باز صدای نزدیک شدن عید، باز صدای شب یلدا و باز صدای مدرسه.
فصل، فصل قهوهای قشنگی که نسیمی جدید میوزد. فصل نارنگی، فصل انار، فصل خانه جدیدمان مدرسه. باز بوی پاییز/ف بوی مدرسه. بوی زندگی از درون ما را مینوازد. و صدا میزند که "پاییز آمد"
این فصلف فصل زیبا و مورد علاقهی من، پاییز که درآن صدای خش خش برگها میآید و ما را به درون عمق رویاهایمان میبرد. فصل مرگ برفی درختان اما به زیباترین شکل. هنگام که راه میرویم و برگها را زیر پایمان له میکنیم و به فکر میافتیم که چطور روزی به ما نفس میدادند، چه زیباست! زیباست این خزان رنگارنگ، ریباست رنگ جنگلها و زیباست صدای مدرسه. فصل پاییز.ف قصل مورد علاقهی من. خورشید هم انگار از لای برگان زرد و قرمز درختان انگار میگوید: "زیباترین فصل است، پاییز"
چند روز پیش رفته بودم خونه دوستم بهار. حوصله مون سر رفته بود و این بود که رفتیم از پسر همسایه پایینی شون بپرسیم که فیلمی چیزی داره که بگیریم و نگاه کنیم. یا اینکه بازی سیمز را داره که ازش بگیریم و نصب کنیم و بازی کنیم یا نه. مادرش در را باز کرد. در باره فیلما ازش پرسیدیم. مادرش چند تا فیلم بهمون داد و پس از گرفتن فیلما پرسیدیم که آیا پسرش بازی سیمز را دارد یا نه که بگیریم و بیاریم و نصب کنیم.
مادر از پسرش پرسید که بازی سیمز داری یا نه؟
پسر گفت: کامپوتری یا پلی استیشن.
ما بازی کامپیوتری را خواستیم و اونم گفت که: نه ندارم.
چون دستگاه پلی استیشنم داشتیم گفتیم که: خب پلی استیشنی شو بده بهمون.
گفت: پلی استیشنشم ندارم!!!
با خودمون گفتیم: خب بچه حسابی از اول می گفتی ندارم. پلی استیشنی یا کامپیوتری یعنی چی؟ مگه نوع دیگه ای هم داره که ما نمی دونیم؟
اگر نقاش بودم، اولین چیزی را که به ذهنم میرسید میکشیدم. یک شب مهتابی با درخشش ماه تابان و آنگاه بوستانی به رنگ سبز تیره. درختی در آن گوشه تابلو که در آن دو چشم زرد به تو زل زدهاند. هر چیزی میتوانند باشند. چشمان عقاب، جغد، هرچی. خفاشها به دنبال هم در آسمان پرواز میکنند. از تصور خودم وحشت میکنم. بهتر است به جای ماه تابان، خورشید درخشان را بکشم. بوستان روشن میشود. گلهای زرد و قرمز در آن پدیدار میشوند. خفاشها به پرنده تبدیل میشوند و اگر هم آن چیزی را که میکشم میدیدی، در گوشهای از تابلو درخت تنومندی است که در تنه آن سنجابی لانه دارد و با شادمانی به تو نگاه میکند.
هرگاه به این تابلو نگاه میکنم سمفونی نقاشی را میشنوم.
ولی حیف،
امتحان، امتحان...این کلمه همیشه مثل ماهی تو مغزم شنا میکنه. چرا؟ راستش رو بخواید یا اون امتحان ریاضی کابوس وار میافتم. ریاضی سختترین درس در سرتاسر جهان است. اگر فکر میکنید که من یک بچه استثنایی هستم پیشنهاد میکنم که این پست رو نخونید.
از آغاز پیدایش جهان شروع میکنم:
آغاز این داستان وحشتناک ۲۴ ماه می بود. فرداش امتحان ریاضی داشتیم. اون موقع من فکر میکردم خوندن ریاضی یعنی روخونی اون. اگر این فکر مسخره رو نکرده بودم شاید الان در یکی از دانشگاههای معتبر جهان مشغول تحصیل بودم. به هر حال کتابم رو باز کردم و شروع کردم به روخونی. کلمههای سختی توش بود ولی به هر حال من میفهمیدم. خوب فوقش میشدم ۵/۱۹ یعنی برادر دوقلوی بیست. فوقش ۵ دقیقه زودتر به دنیا اومده. فردا با اطمینان سرجلسه امتحان نشستم. خانم برگههای ریاضی رو بین ما پخش کرد. من در جواب دادن به سئوالها هیچ مشکلی نداشتم. منظورم اینه که اگرم جایی رو بلد نبودم از دوست صمیمیام که کنارم نشسته بود و تمام نمرههاش ۲۰ بود میتونستم کپ بزنم. خیال نکنید تا حالا این کار رو نکردم. اگر اون نبود همون نمره های زیر ۱۷ی رو که داشتم، نمیگرفتم. لااقل من فکر میکردم مشکلی نخواهم داشت ولی فکرم اشتباه بود.
تا سئوالها رو دیدم خشکم زد. هرچی مساله و تقسیم آدمکش که در دنیا بود رو داده بود. توی مساله ها یک عالمه مرغ سیاه و سفید بودند که هر کدوم یک عالمه تخم مرغ سیاه و سفید میذاشتن و از هر کدوم از تخم مرغ ها یک عالمه جوجه سیاه و سفید در میاومد. –خوبه که حداقل صورت مساله رو فهمیدم- چاره ای نداشتم از سر تا ته ورقم رو از روی دست دوست مهربانم –نام؟ نامعلوم- کپ زدم. خوب راستش رو بخواید همه چیز رو مثل اون نوشتم. شاید اگر کمی دقت میکردم اسم خودم رو بالای ورقه مینوشتم نه اسم اونو. روز کارنامه خیلی خوشحال بودم ولی افسوس که این خوشحالی دیری نپایید. مادرم رفت و با کارنامه برگشت. وقتی به خانه رسید یک پس گردنی هنری و زیبا نثار گردن زجر دیده من کرد. هنگامی که کارنامه را دیدم رو به روی درس ریاضی یک صفر کله گنده با خباثت به من لبخند میزد.
عجب از دست این دوستان ناباب و با اون اسمهای مسخرهشون.
ترانه وینستون
با کمال مسرت به اطلاع همه میرسونم که کلکسیون شکستگی های من در اثر ورزش تکمیل شد و یکی از انگشتام در بهار شکست. بازم در اثر ورزش. این بارم با توپ.
اونایی که با کلکسیون من آشنا نیستن برن این لینک و ببینن.
کلکسیون من فقط بهارو کم داشت که اونم تکمیل شد. هووووووراااااااااااااا.
صدایی به گوشم رسید. مانند یک آواز، یک آهنگ، یک شعر و قطع شد. چشم هایم را باز کردم و خود را در دشتی پر از گل دیدم. گلهای کوچک و به رنگ زرد و قرمز را می دیدم که با وزش نسیم به این سو و آن سو می رفتند. فرشتگان زیبا با لباس هایی از جنس طبیعت داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. در گوشه ای نوجوانی زیبا که چه عرض کنم، یک حوری بهشتی سوار تابی بود که از گل ساخته شده بود. کودکانی زیبا دست های هم را گرفته بودند و پرسه می زدند. گاه شوخی هم می کردند. بر روی گل ها دراز کشیدم. نرمی گل ها را روی پوستم حس می کردم. پرندگانی زیبا بر فراز آسمان پرواز می کردند. هنگامی که بلند شدم آلاچیقی در دور دست دیدم و خواستم به طرف آن بروم. ناگاه پاهایم از سطح زمین جدا شدند. بال هایی مانند بال فرشتگان درآوردم و به آن سو پرواز کردم. سقف آلاچیق از گل های زیبا پوشیده شده بود. بر ستون های آن پیچک پیچیده شده بود. هنگامی که وارد آن شدم بوی معطر گل را حس کردم. ایستاده بودم و نسیم را بر گونه ام حس می کردم. ناگهان قلبم طپید. می دانستم در سرزمین طبیعت هستم. ساعتی غول پیکر را دیدم که به سمتم می آمد. وقتی رسید رویایم را ربود و برد.
هیچ وقت دقیق نفهمیدم یک دراکولای واقعی چه شکلی میتونه باشه. تنها چیزی که میدونم اینه که دندونهای نیش بلند داره. اما در یکی از فیلمهای دراکولا دور چشم آنها قرمز بود و چشمهای خودشون کم رنگ بود. در کارتون بت من علیه دراکولا همه پوستی چروکیده و سفید رنگ داشتند. چشمهای آنها آبی نورانی بود.
خودم شخصاً از دراکولا خوشم میآد به شرطی که کمتر خون بخورند.چیزهای جالبی هم با معیار دراکولا به بازار آمده مثل دندانهای نیش دار که من واقعاً از آنها وحشت دارم. در فیلم کارتون بتمن علیه دراکولا، دراکولا به بتمن میگه اسم من آلوکارد (ALOCARD) است. همیشه میخواستم بدونم که اگر دراکولا بودم چه شکلی بودم. البته در اون صورت میدونم که هیچ کس منو دوست نداشت.
عکسی که می بینید هم بلا لاگوسیه در نقش دراکولا که توی فیلم ادوود مارتین لاندو نقشش را بازی کرد.
گوشواره از امشب ۳۰/۸/۸۶ اکران شد.
کارگردان: وحید موساییان
فیلمنامه : هوشنگ مردای کرمانی
فیلم بردار:شهریار اسدی
موسیقی: فریدون شهبازیان
طراح صحنه: ژیلا مهرجویی
تدوین: حسن ایوبی
بازیگران: اکبر عبدی - رویا تیموریان - پریسا پورقاسمی - مسود رایگان - فریبا خادمی - آندیا شهبازیان
و خودم.
من امسال به دوره راهنمایی رفتم. یعنی از دوستای دبستانی جدا شدم. به خاطر لیلا یکی از صمیمی ترین دوستای دوره دبستانی رفتم مدرسه زینب. میتونستم برم مدرسه راه دانش. خیلی از دوستامم اونجا بودن. نزدیکترم بود. به خاطر لیلا رفتم زینب. ولی توی دسته بندی کلاسا کلاس من و لیلا جدا از هم شد. برای همینم من یا یکی دیگه به اسم آذین دوست شدم. لیلا خیلی از دست من ناراحت شد. با اینکه خودش با کسای دیگه دوست شده بود هی به من می گفت با آذین نگرد. با آذین نگرد. حالا خودش هر روز با دوستای خودش می گشت و حالا هم باهاشون قرار می گذاره. میدونین، امروز آذین بهم تلفن کرد و گفت:
ما داریم خونه مونو عوض می کنیم. و باید منهم مدرسه رو عوض کنم..........
به قول مریل استریپ توی فیلم "شیطان پرادا می پوشد": .That’s All
من امیدوارم مدرسه رو عوض نکنن. هرچند فکر میکنم که اگر اون مدرسه رو عوض کنه منم مجبورم که دنبال یک دوست دیگه بگردم. ولی اصلا نمی فهمم اونا که تازه خونه شونو عوض کرده بودن یعنی چه که بازم دارن خونه شونو عوض میکنن؟ چقد بد. دوستی مون فقط یک ماه طول کشید.
حالا، یعنی بعد از رفتن اون، کی تو کلاس بغل دستم می شینه؟
آذین خیلی منو یاد پریسا مینداخت. یکی از دوست داشتنی ترین کسایی که توی عمرم دیدم. پریسا پورقاسمی. که توی فیلم گوشواره باهاش همبازی بودم.
بغل دستیم هر وقت معلوم شد کیه بهتون میگم.
***
آخرین خبر: آذین نرفت و کماکان پشت یک نمیکت با همیم.
به نظر من لذتهای زندگی ده تاست.
1 – یک دوست که میدونی به فکرته. (اهریمن لذات نفسانی)
2 – اسمت جزء رتبههای اول کنکور. (زیاده طلبی)
3 – نوشتن داستان. (باحوصله بودن)
4 – رقص دو نفرهی خارجی. (No Response to Paging)
5 – شنا، اسکی، بسکتبال (ورزشی، صدالبته دست و پا شکستن)
6 – Mp3 توی گوش و با صدای بلند باهاش خوندن. (دیوانگی؟)
7 – فیلم دیدن. (زیبایی)
8 – اسپایدرمن بودن. (رویا)
9 – دراز کشیدن زیر لحاف. (تنبلی)
10 – وبلاگ داشتن. (عشق)
نظر شما چیه؟
داشتم آمادئوس میدیدم که یک دفعه به سرم زد نقدشو بنویسم که توی فیلمامون نوشتم. شما نمیدونید که من نقد فیلمیو مینویسم که حداقل ده بار ببینمش. کامران یکی از بچه های فیلمامون کامنت گذاشت که من فیلم جدی رو بیشتر از 5 بار نمیتونم ببینم. من براش نوشتم که اتفاقا من میبینم. فیلم جدی رو هم بیشتر از طنز دوست دارم هیچی زیادم میبینمش. فیلمایی که من یادمه و بیشتراز ۲۰ بار دیدمشون به ترتیب:
۱ - مولن روژ حدود ۳۰ بار
۲ - آمادئوس حدود ۲۰ بار
۳ - بیمار انگلیسی: البته این فیلمو بیشتر از ده بار نددیم ولی برای این نوشتمش چون اولین فیلم جدیه که من اسمش یادمه که دیدمش.. وقتی دوسالم بود حدود ده بار دیدمش. وقتی ازم میپرسیدن چرا این فیلمو اینقدر دوست داری میگفتم: "که آخه خانومه خیلی مهربونه".
البته این قسمتهاشو برام تعریف کردن. من که دوسالگیم یادم نیست.
حالا شما بگید. چه فیلمی را بیشتر از همه فیلمای عمرتون دیدن. حدوداشم بگین.
***
فیلم هایی که تا کنون ثبت نام کرده اند.
۵۰ بار یا بیشتر:
جاده فلینی - پارک ژوراسیک- کنستانتین
بین بیست و سی:
Amelie و Eyes Wide Shut - Frantic و Fugutive و Piano رگبار بیضایی - the girl next door
بین ده و بیست:
دوباره سعی کن سام - عشق و مرگ هر دو از فیلم های وودی آلن- شاینینگ - بیل را بکش - پالپ فیکشن - رومئو و ژولیت (زفیرلی)- بیمار انگلیسی- سریال مرغان شاخسار طرب - دیگران
پدرخوانده ها- پرده آخر (کریم مسیحی)، لیلا (مهرجویی) و بوی پیراهن یوسف (حاتمی کیا)
زیر ده:
باغبان: ۸ بار
تا حالا توجه کرده اید که هیچ روزی بهترین روز زندگی نیست؟ چون هر روز ه خوبی که میگذرانیم میگوییم امروز بهترین روز زندگی من بود. در ضمن بهترین روز زندگی روزی است که هیچ وقت فراموش نکنیم و بادمان بماند. اما اگر دقت کرده باشید بعد از یک هفته اصلا یادمان میرود که چی بود؟ کی بود؟ چرا بود؟ بازم در ضمن اگر توجه کنیم میبینیم که روزهایی که اتفاق بدی برایمان افتاده مثلا دستمان شکسته یا پایمان شکسته در خاطرمان مانده است.
حسام جون توی وبلاگش این عکسی که میبینید گذاشته بود و بعدم پرسیده بود: "این اتوبوس داره کدوم طرفی میره؟" بعد از اینکه کلی جواب گرفت عموشو برنده اعلام کرد که گفته بود سمت چپ. چرا چون دری نیست که ازش سوار بشن و به همین دلیل توی اون لاین داره میره سمت چپ. میدونید این جوابیه که بچههای پیش دبستانی دادن؟ خب اونا بچهاند و فکر نمیکنند که راننده از کجا سوار میشه و پنجره ها کجا هستند. ولی برای آدمهای بزرگ این اتوبوس باید به سمت راست بره همون طوری که من گفتم. چون ما هر موقع که منتظر اتوبوس هستیم این اتوبوس به سمت ما میاد بنابراین به سمت راست حرکت میکند. در ضمن به نظر من این اصلن اتوبوس نیست و تخت بیمارستانه که برای بردن مریض به اتاق عمل ازش استفاده میشه.!
پارتی بازی اینطوریه. لااقل نمیگفتی عموته. تازه دارا هم درست گفته. چرا به اون جایزه نمیدی؟ بگو میخوام اصلا جایزه ندم.
پاییز ۱۳۸۳ - ژیمناستیک
زمستان ۱۳۸۵ - راه رفتن
دیروز ۱۳۸۶ - بسکتبال
من دیگر کاملا معتقد شده ام که ورزش سلامتی نمی آورد.
فقط بهار مانده تا کلکسیون شکستگی های من کامل شود. که امیدوارم کامل نشود. تا همین جا هم ورزش به اندازه کافی برای من سلامتی آورده است.
انسان بدون غذا تا یک ماه زنده میمونه. بدون آب تا یک هفته. البته باید بگم کسانی که توی صحرا زندگی میکنند بیشتر آب نیاز دارند و بدون هوا تا 6 الی 8 دقیقه. این متن توی کتاب زبانم بود. به نظر شما این درسته؟ یا زمان کمتری میشه بدون هوا زنده موند. بابام که میگه کمتر. چون وقتی آدم عمل نفس گیری را انجام میده خیلی کمتر وقت میبره. ولی من میگم آدم اگه بدونه که هوا نیست حداکثر تلاش رو برای زنده موندن میکنه.
شاید خیلی از شما ها داستان ها را با جمله بالایی شروع کرده باشید و بعد اول داستان این جوری باشد: یکی بود یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود در یک شهر پر جمعیت آدم های زیادی زندگی می کردند. روزی شاهزاده این شهر........در صورتی که گفته بودید غیر از خدا هیچ کس نبود.آخه مگه میشه بگید غیر از خدا هیچ کس نبود و بعد حرف یک شهر پر جمعیت رو بزنید؟ آخه مگه میشه؟
این اسم یک کتاب قشنگه. توش با چند تا هنرپیشه و کارگردان و نویسنده و گرافیست و نقاش مصاحبه کردن با این موضوع که اگر سوسمار بودید چه کسی را میخوردید؟
من که فکر میکنم اگر سوسمار بودم دوستم لیلا را میخوردم که دیگه همیشه پیشم باشه که انقدر دلتنگش نباشم.
شما اگر سوسمار بودید چه کسی را میخوردید؟
امروز با بچهها قرار گذاشیتم فردا از بوفه مدرسه چیز بخریم. قرار شد نفری ۳۰۰ تومن بیاریم. اومدم خونه و داد زدم: "مامان، مامان قرار شده فردا از بوفه مدرسه چیز بخرم یعنی بخریم. باید بهم ۳۰۰ تومن بدی." مامان گفت: "چرا همیشه مثل تارزان وارد خونه میشی؟" "بشین و درساتو بخون. باشه بهت پول میدم. از اونجایی که منهم خیلی حرف گوش کن هستم رفتم توی اتاق و درو بستم. دفتر ریاضیاتمو در آوردم و شروع کردم به مساله حل کردن.
از دست این مسالهها. انقد سختن. توی هرکدومشون یه عالمه درخته که هر کدام یه عالمه سیب قرمز و سبز میدن که هر کدوم یه عالمه هسته دارن. حالا این که خیلی سخته. آخ جون بالاخره یه آسون پیدا کردم. در منطقه ۶ تعداد ۳۶ دبستان داردد که در هر کدام یک بوفه وجود دارد. اگر در بوفهها تعداد نوشابهها ایکس باشد و کل نوشابه ها ۳۵۴۶۰۰ عدد باشد در هر بوفه چند عدد نوشابه موجود است؟
این که خیلی آسونه اینم راه حلش:
یک ضربدر سی و شیش میشه سی و شیش
یعنی هر بوفه ۳۶ نوشابه دارد.
فردای اون روز رفتم مدرسه. همه پول آورده بودن جز من. لیلا گفت: "اشکال نداره فردا بیار." فرداش همه پول آورده بودند جز مینا. خلاصه هر روز یکی پول نمیآورد تا روز آخر سال تحصیلی که همه پول آورده بودن. رفتیم از بوفه سه تا چیپس و ده تا نوشابه بخریم. روی در بوفه نوشته بود:
تا روز اول مهرماه بوفه تعطیل است.
دیروز یک دست فروش کنار خونمون بساط چیده بود. از مدرسه که برگشتم دیدم کارتون روبوتها رو داره که در بدر به دنبالش می گشتم. اومدم خونه و به بابام موضوع رو گفتم. بابام گفتم باشه بیا بریم بخریم. وقتی رفتیم و خواستیم بخریم بابام فیلم مورد علاقهاش یعنی کاغذ بی خط را دید و گفت صبر کن چند تا فیلم بگیرم بعد کارتون تو رو هم میگیریم. کاغذ بی خط، خانهای روی آب، بوی کافور عطریاس و رقص در باد را گرفت. گفتم حالا کارتون من. دستشو کرد تو جیبش، پولش تموم شده بود. گفت اشکالی نداره و فردا میاییم و می خریم. فرداش که از مدرسه برمی گشتم طرف بساطش رو جمع کرده بود.
شاید شما فکر کنید که این فیلمی است که چند وقت پیش در نورزو از تلویزیون دیدید ولی نه اشتباه نکنید این جمله ای است که من برای بعضی از فیلمها، کارتونها یا صحنه ها انتخاب میکنم از جمله کارتون کایوتا و رود رانر که در واقع من بهش میگم بیب بیب!! فکر کنم همه این کارتون را دیدهاید ولی نمیدونم چرا اصلا هیچ نقدی در باره اش پیدا نمیکنم.
نکته های سوتی کارتون:
یک- تمام کارتون سوتیه. من نمیدونم چرا از هر هزار کاری که کایوتا میکنه حتا یکیشم درست در نمیآد. با اینکه اگر انسان چنین چیزهایی را اختراع میکرد جهان کلا عوض میشد.
دو- هر موقع کایوتا از فاصله یک کیلومتری از بالای کوه به پایین پرت میشه دوباره توی صحنه بعد دوباره داره یک نقشه دیگه میکشه.
سه- هنگامیکه کایوتا خودش را با رنگ نامرئی، نامرئی میکند جای پاش روی آسفالت! میافته.
چهار- خیلی وقتها میبینیم که کایوتا با موشک جزغاله میشه ولی توی صحنه بعد سالمه.
خب حالا دیدید که چقدر سوتی داره؟ ولی در کل همین سوتیا کارتونو عالی کرده. میدونم که خیلیا دلشون برای کایوتا میسوزه ولی من کلا در تمام کارتونای این فرمی طرفدار اونی هستم که زبله. مثلا توی کارتون تویتی طرفدار تویتی بودم. یا توی کارتون تام و جری طرفدار جری بودم. در مورد این کارتونم همین موضوعه یعنی طرفدار رود رانرم که کایوتا رو داغون میکنه. خلاصه من عاشق کارتون بیب بیب هستم. خب همین. بیب بیب!!
سلام
من ترانه هستم. تصمیم گرفته ام که هفته ای دوبار توی این وبلاگ چیز بنویسم. نوشته هامم اصلا موضوع خاصی نداره که بخام بگم علمیه، تاریخیه یا هر چیز دیگه. از تیترشم معلومه. یادداشتهای شب مهتابی. یعنی هرچی بتونم یا به ذهنم برسه توی دفترچه یادداشتم مینویسم و بعدش میگذارم اینجا. البته این باعث نمیشه که من به نوشتن در وبلاگ فیلمامون ادامه ندم.
خداحافظ