<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[یادداشت های شب مهتابی]]></title>
		<link>http://taranehmb.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازی ُSims]]></title>
					<link>http://taranehmb.blogsky.com/1387/05/19/post-27/</link>
					<description><![CDATA[<p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">چند روز پیش رفته بودم خونه دوستم بهار. حوصله مون سر رفته بود و این بود که رفتیم از پسر همسایه&nbsp;پایینی شون بپرسیم که فیلمی چیزی داره که بگیریم و نگاه کنیم. یا اینکه بازی سیمز را داره که ازش بگیریم و نصب کنیم و بازی کنیم یا نه. مادرش در را باز کرد. در باره فیلما ازش پرسیدیم. مادرش چند تا فیلم بهمون داد و پس از گرفتن فیلما پرسیدیم که آیا پسرش بازی سیمز را دارد یا نه که بگیریم و بیاریم و نصب کنیم.</font></p><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3">&nbsp;مادر از پسرش پرسید که بازی سیمز داری یا نه؟ </font></p><p><font face="Arial" size="3">پسر گفت: کامپوتری یا پلی استیشن.</font></p><p><font face="Arial" size="3">ما بازی کامپیوتری را خواستیم و اونم گفت که: نه ندارم.</font></p><p><font face="Arial" size="3">چون دستگاه پلی استیشنم داشتیم گفتیم که: خب پلی استیشنی شو بده بهمون.</font></p><p><font face="Arial" size="3">گفت: پلی استیشنشم ندارم<font size="2">!!!</font></font></p><p><font face="Arial" size="3">با خودمون گفتیم: خب بچه حسابی از اول می گفتی ندارم. پلی استیشنی یا کامپیوتری یعنی چی؟ مگه نوع دیگه ای هم داره که ما نمی دونیم؟</font></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 9 Aug 2008 00:36:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://taranehmb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=27</comments>
          <guid>http://taranehmb.blogsky.com/1387/05/19/post-27/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اگر نقاش بودم]]></title>
					<link>http://taranehmb.blogsky.com/1387/04/30/post-26/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>اگر نقاش بودم، اولین چیزی را که به ذهنم می‌رسید می‌کشیدم. یک شب مهتابی با درخشش ماه تابان و آن‌گاه بوستانی به رنگ سبز تیره. درختی در آن گوشه تابلو که در آن دو چشم زرد به تو زل زده‌اند. هر چیزی میتوانند باشند. چشمان عقاب، جغد، هرچی. خفاش‌ها به دنبال هم در آسمان پرواز می‌کنند. از تصور خودم وحشت می‌کنم. بهتر است به جای ماه تابان، خورشید درخشان را بکشم. بوستان روشن می‌شود. گل‌های زرد و قرمز در آن پدیدار می‌شوند. خفاش‌ها به پرنده تبدیل می‌شوند و اگر هم آن چیزی را که می‌کشم می‌دیدی، در گوشه‌ای از تابلو درخت تنومندی است که در تنه آن سنجابی لانه دارد و با شادمانی به تو نگاه می‌کند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>هرگاه به این تابلو نگاه می‌کنم سمفونی نقاشی را می‌شنوم.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>ولی حیف،<o:p></o:p></FONT></SPAN></P><SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: Arial; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">من نقاش نیستم.</SPAN>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 22:22:30 GMT</pubDate>
					<comments>http://taranehmb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=26</comments>
          <guid>http://taranehmb.blogsky.com/1387/04/30/post-26/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[وبلاگم یک ساله شد]]></title>
					<link>http://taranehmb.blogsky.com/1387/03/06/post-25/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG alt="Happy BDay" hspace=3 src="http://i28.tinypic.com/295wtmx.jpg" align=absMiddle vspace=3 border=3></P>
<P align=center>یادداشت های شب مهتابی یک ساله شد.</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 26 May 2008 00:44:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://taranehmb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=25</comments>
          <guid>http://taranehmb.blogsky.com/1387/03/06/post-25/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روز امتحان]]></title>
					<link>http://taranehmb.blogsky.com/1387/02/10/post-24/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>امتحان، امتحان...این کلمه همیشه مثل ماهی تو مغزم شنا می‌کنه. چرا؟ راستش رو بخواید یا اون امتحان ریاضی کابوس وار می‌افتم. ریاضی سخت‌ترین درس در سرتاسر جهان است. اگر فکر می‌کنید که من یک بچه استثنایی هستم پیش‌نهاد می‌کنم که این پست رو نخونید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>از آغاز پیدایش جهان شروع می‌کنم:<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>آغاز این داستان وحشتناک ۲۴ ماه می بود. فرداش امتحان ریاضی داشتیم. اون موقع من فکر می‌کردم خوندن ریاضی یعنی روخونی اون. اگر این فکر مسخره رو نکرده بودم شاید الان در یکی از دانشگاه‌های معتبر جهان مشغول تحصیل بودم. به هر حال کتابم رو باز کردم و شروع کردم به روخونی. کلمه‌های سختی توش بود ولی به هر حال من می‌فهمیدم. خوب فوقش می‌شدم ۵/۱۹ یعنی برادر دوقلوی بیست. فوقش ۵ دقیقه زودتر به دنیا اومده. فردا با اطمینان سرجلسه امتحان نشستم. خانم برگه‌های ریاضی رو بین ما پخش کرد. من در جواب دادن به سئوال‌ها هیچ مشکلی نداشتم. منظورم اینه که اگرم جایی رو بلد نبودم از دوست صمیمی‌ام که کنارم نشسته بود و تمام نمره‌هاش&nbsp;۲۰ بود می‌تونستم کپ بزنم. خیال نکنید تا حالا این کار رو نکردم. اگر اون نبود همون نمره های زیر&nbsp;۱۷ی رو که داشتم، نمی‌گرفتم. لااقل من فکر می‌کردم مشکلی نخواهم داشت ولی فکرم اشتباه بود.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>تا سئوال‌ها رو دیدم خشکم زد. هرچی مساله و تقسیم آدم‌کش که در دنیا بود رو داده بود. توی مساله ها یک عالمه مرغ سیاه و سفید بودند که هر کدوم یک عالمه تخم مرغ سیاه و سفید می‌ذاشتن و از هر کدوم از تخم مرغ ها یک عالمه جوجه سیاه و سفید در می‌اومد. –خوبه که حداقل صورت مساله رو فهمیدم- چاره ای نداشتم از سر تا ته ورقم رو از روی دست دوست مهربانم –نام؟ نامعلوم- کپ زدم. خوب راستش رو بخواید همه چیز رو مثل اون نوشتم. شاید اگر کمی دقت می‌کردم اسم خودم رو بالای ورقه می‌نوشتم نه اسم اونو. روز کارنامه خیلی خوشحال بودم ولی افسوس که این خوشحالی دیری نپایید. مادرم رفت و با کارنامه برگشت. وقتی به خانه رسید یک پس گردنی هنری و زیبا نثار گردن زجر دیده من کرد. هنگامی که کارنامه را دیدم رو به روی درس ریاضی یک صفر کله گنده با خباثت به من لبخند می‌زد.</FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>عجب از دست این دوستان ناباب و با اون اسم‌های مسخره‌شون.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: left" align=right><SPAN lang=FA style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><FONT size=3>ترانه وینستون</FONT></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-FAMILY: Arial; mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 23:47:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://taranehmb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=24</comments>
          <guid>http://taranehmb.blogsky.com/1387/02/10/post-24/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هورا.....انگشتمم در بهار شکست]]></title>
					<link>http://taranehmb.blogsky.com/1387/02/01/post-23/</link>
					<description><![CDATA[<P align=center><IMG style="WIDTH: 420px; HEIGHT: 313px" height=938 alt="ترانه و انگشت شکسته در بهار" hspace=0 src="http://i31.tinypic.com/2gtywwm.jpg" width=1000 align=absMiddle border=0></P>
<P align=right><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=3>با کمال مسرت به اطلاع همه میرسونم که کلکسیون شکستگی های من در اثر ورزش تکمیل شد و یکی از انگشتام در بهار شکست. بازم در اثر ورزش. این بارم با توپ.</FONT></P>
<P align=right><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=3>اونایی که با کلکسیون من آشنا نیستن برن&nbsp; <A href="http://taranehmb.blogsky.com/?PostID=11">این لینک</A> و ببینن.</FONT></P>
<P align=right><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=3>کلکسیون من فقط بهارو کم داشت&nbsp;که اونم تکمیل شد. هووووووراااااااااااااا.</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 00:30:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://taranehmb.blogsky.com/Comments.bs?PostID=23</comments>
          <guid>http://taranehmb.blogsky.com/1387/02/01/post-23/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
